آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

مومن به آنچه خدایم می گوید....

سلام به همه دوستان بزرگوار

در این وبلاگ تلاش می شود ضمن توجه به مطالب ادبی از قبیل شعر و داستان و معرفی کتاب به مرور در خصوص رشته مهندسی صنایع نیز مطالبی را به اشتراک بگذارم.
همچنین اکثر وبلاگ ها و وب سایت هایی که در پیوند قرار دارند مفید می باشند و توصیه می کنم حتما بازدید نمائید.

آدرس ایمیل ویژه خوانندگان وبلاگ :
andishekhalagh128@Gmail.com

"سپاس از همراهی شما"

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۱ بهمن ۹۵، ۱۵:۱۳ - قاسم صفایی نژاد
    :(

کنار من بنشین و ببین که با هر نفسم چه میگویم...

شاید رساترین حرف هایم را در شماره نفس هایم بشنوی...

و آن زمان که به نفس نفس خواهم افتاد دنبال واژه ها نباش لمس کن تمام حرف هایم را...

"یادداشت های ناتمام، الف_ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۱
اندیشه خلاق

یک لحظه سکوت این انتهای توست...

آرام تر سکوت کن...

شنیدن سکوت تو مرا خواهد کشت...

"یادداشت های ناتمام، الف_ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۶
اندیشه خلاق

وقتی حوصله دنیا سر می رود و تو نگاه خسته ات را به آن میدوزی...

وقتی توان خنده ات را از سایه خوشی ها و لبخندها میگیری...

به وزیدنی ناهمگون به هم خواهی ریخت...

و فرو می پاشی بر سر دنیا...

بگذار کمی آشناتر با تو باشم همسایه دیوار به دیوارم...

و تنها از تو مرتزق باشم...

بخندم و خوش باشم بی سایه دیگران...

و سهمم از حوصله سر رفته دنیا را بردارم و به تو برسم...

آنجا که وام دار نخواهم بود...

و بی هیچ واسطه ای خواهم خندید...

تو این را نمی خواهی دنیا؟...

"یادداشت های ناتمام، الف_ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۳
اندیشه خلاق

گاهی فکر میکنم که چگونه است که باید تو همیشه کوتاه بیایی و در دوست داشتن هایت بزرگ شوی و باتجربه ..

اما آن هایی که تو را دوست میدارند یاد بگیرند نامهربانی کنند و تو حق نداری ناراحت شوی..

هر وقت که خواستم ناراحت و تلخ و بی معرفت شوم به خودم گفتم دنیا کوتاه است و نباید برای چیزی که خلق نشدم تلاش کنم..

من خلق نشده ام که نامهربانی و تلخی و رنجش را درون خود پرورش بدهم..

خدایا برای دلدادگی با امام حسین علیه السلام چله میگیرند... اما من هر ثانیه دلم پر میکشد..

و من نمیتوانم درونم را با تناقض ها به رشد برسانم...

پس اگر امام حسینی و اهل بیتی هستم میخوام مهربان، بخشنده، بزرگ و ........ هر آنچه که خوبی است را با خود رشد دهم و به دیاری ببرم که باقی است...

خدایا دستم بگیر و درمانم کن به داروی مهر و ایمان ... به نگاه خودت.

آمین.

"یادداشت های ناتمام ، الف_ر"

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۳
اندیشه خلاق

گفت ادعیه میخواند ...

خواستم برایم بخواند ...

امین الله و زیارت عاشورا را برایم خواند ...

همین کافی بود که تا همیشه مدیونش باشم و با نوای دلنشینش خدا و عشقم به اهل بیت را بیشتر حس کنم...

بعضی آدمها همه چیزشان تو را به خدا میرساند...

مهر و محبت و نگاه و کلامشان...

خدایا خودت مراقب این جنس آدمها باش... روح و جانشان سلامت..

"یادداشت های ناتمام، الف_ر"

"یادداشت های ناتمام ، الف _ ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۶
اندیشه خلاق

وقتی کسی آمد و در کنار همه دغدغه ها  و مشغله هایش کنارت ایستاد و دستت را گرفت و رها نکرد تا زمان زمینت بزند..

رها نکرد تا تنها بشوی ... رها نکرد و مهربان کنارت بود... باید قدر بدانی او را...

اصلا محبت را آورده اند که نثار او کنی..

و من همه محبت ناچیزم را نثار مهربانی مردی کردم که دست دلش دست دل مرا گرفت و از روزی که آمد و بود تا امروز و هزاران روز در آینده میخواهم مهربان ترینم باشد... و من بیاموزم از او که اول از همه چیز دیندار باشم و معتقد ... اهل بیت بشناسم و معتقد ... اخلاق بشناسم و معتقد... معتقد بودنم را یادم نرود..

دلم میخواهد کنار او بیاموزم که در کوتاه بودن زندگی، بلند عمر کنم و ماندگار...

دلم میخواهد به اون بگویم چقدر برایم دوست داشتنی است اما نه؛ این واژه ها برای او کوچک و کم است...

او آنقدر بزرگ و مهربان است که میخواهم اصلا برایش واژه خلق کنم... مثل خودش که خالق واژه هاست...

چقدر خوب است که خدا پنجره ای را به سوی من باز کرد که نور خودش را از آن به جان من میتاباند...

و من سقف خانه دلم را شیشه کرده ام که نوری که به من بخشیده ای را به آسمان خودت انعکاس بدهم که ببینی که چه مهربان بنده ای خلق کرده ای و من چقدر کم سپاسگزارش هستم اما تو مراقبش باش....

مهربانم برای همه لحظه هایی که از تو آموختم و صبوری هایت را دیدم چیزی ندارم که برابری کند و به تو بدهم.. اما از خدا هر لحظه برایت خیر میخواهم و نیکی.. برکت میخواهم و عاقبت بخیری... بلا از تو دور باشد و شر سراغت نیاید... پاکی میخواهم و بلندی عمر... و قلمرو دین تو به قلمرو دینداری حسین علیه السلام و مولا محکم...

بهترین و مهربانترین و جانان ترینم یادم هست که تولدت نزدیک هست چشمک از هم اکنون به تو تبریک میگم تا خودِ خودِ خودِ روز زیبای تولدت..

خدا مرا شاکر نگه دارد .. آمین.

"یادداشت های ناتمام ، الف _ ر"

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۵۸
اندیشه خلاق

دست روی شانه کسی گذاشتن که روزهای زیادی تو را مهربانانه سمت مسیری رو به جلو برده است .. حس غروری می دهد که می خواهی تکرارش کنی.. و فریاد بزنی دوست داشتن آدم هایی را که نقش زیبا در زندگی ات آفریده اند..

شانه بوده اند برایت که تکیه کنی.. بخندی و بغضت را نشانشان دهی.. بی آنکه حتی جلوی بغضت را بگیرند..

باید گاهی گریست و تکیه کرد و تهی شد از هر چه تلخی و ناملایمات و نازیبایی است..

و باید گاهی خندید بی اندازه، بی مقدار و بی ترس از طعنه های دیگران... تا به گوش فلک برسانی که شادی و خنده هم در خلقت تو بوده است...

زیبایی بودن آدم هایی در کنارم را قدر خواهم دانست.. و طلب می کنم از خدای مهربانم که مرا قدرشناس نگه دارد...

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۵
اندیشه خلاق

یه روزی منم میرم توی خاک

و عکسام میره همه توی قاب

یه روزی که حتما میاد

و اشک هایی که جاری میشه

یه روزی میاد که همه کارشون پر از خاطره بازی میشه

یه روزی که دیگه دیره واسه خیلی چیزا

چیزایی که ساده بود اما دریغ

نخواستید تا هستم باشید رفیق

یه روزی میاد که نیستم دیگه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۵
اندیشه خلاق

زنی چادری به کمرش بسته و به سرعت خیابان را طی می کند...

سلام مادر.. اجازه هست تا جایی که هم مسیر هستیم باهم برویم؟

مادر: نه

من که اینگونه ضایع نشده بودم :)) گفتم چشم و سرعتم را کم کردم و او رفت..

آرام تر گام برداشتم و نگاهش کردم.. سریع میرفت با گام هایی بلند.. یا دیرش شده بود یا عادت کرده بود تند برود

هرچه بود احساس میکنم به کمرش موتور سرعت بسته بود که اینگونه سریع میرفت.. اینگونه قدرتمند...

دغدغه داشت و تلاش میکرد تند برود.. سریع و بی واهمه از شهر..

زن ها و مردهای این شهر بسیار قدرتمند هستن که نه کلاس را پیرو هستن و نه تیپ و ظاهر را دغدغه دارند.. فقط به فکر خودشان هستن.. و خود را جستجو می کنند.

تصور اینکه روزی من هم چادر به کمر ببندم خنده دار است.. اما دوست دارم روزی قدرت کافی داشته باشم که بیش از این خود خودم باشم..

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۰
اندیشه خلاق

تو از حالم چه میدانی.. حال من خوب است ولی.. اما..

هنوزم بعد آن دیدار ، قلب من بسیار مغلوب است ولی.. اما..

من آن آیینه ام که دوستش داشتی.. ولی..اما..

تو هم در دست خود سنگی به پنهانی نگه داشتی ..ولی.. اما..

شکستن کار آسانی است.. آیینه هزاران تکه می گردد .. ولی .. اما

در آن هر تکه هم من تمامت را نشان میدم.. ولی.. اما..

هنوزم دوستت دارم.. ولی.. اما..

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۹
اندیشه خلاق

چگونه بگویم حرفم را که بدانی چقدر در جان منی..

چگونه بگویم که بدانی بارانی می شوم وقتی نمی شنوم جانم را..

چگونه بگویم قرار تمام لحظه هام..

چگونه بگویم که من ساده حرفم به زبان جاری است..

چه سخت می شوید در مقابل سادگی..

"یادداشت های ناتمام، الف - ر "

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۳
اندیشه خلاق

بین ما

همه چیز تمام‌شده است

غیر از یک چیز

که من هنوز

"دوستت دارم".

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۷
اندیشه خلاق

با چشم هایمان بشنویم... 1
960608

فردای آن روزی که جایزه ی روبان آبی را برنده شدیم، یک سوئدی به نام پِرلیندسترند از من خواست تا یک بار دیگر به همراه او از اقیانوس اطلس عبور کنم؛ این بار در یک بالون.
دوباره به یاد قهرمان قدیمی ام، کاپیتان اسکات، افتادم. او با یک بالون از روی قاره ی قطب جنوب عبور کرده بود. تا پیش از آن هرگز سوار بالون نشده بودم.
هیچ کس هم تا به حال موفق نشده بود چنین فاصله ی طول و درازی را با بالون طی کند. این کار دیوانگی بود و ریسک انجام دادش خیلی زیاد بود.
........
یکی از چیزهایی که همواره به مردم و افراد مختلف می گویم، این است که اگر می خواهید موفق شوید، باید حتما برنامه ریزی کرده و خودتان را آماده کنید.
به همین دلیل به اتفاق پِر به اسپانیا رفتم و نحوه ی پرواز کردن با بالون را یادگرفتم.
یکی از چیزهایی که یادگرفتم، این بود که بالون ها مقداری سوخت حمل می کنند که از آن برای داغ کردن هوای داخل بالون استفاده می شود.
وقتی سوخت نمی سوزد و آتش خاموش است، هوای داخل بالون سرد می شود و پایین می آید.
در هنگام پرواز با یک بالون، خلبان باید طوری هوا را سرد و گرم کند تا بتواند از جریان هوایی استفاده کند که در جهتی باشد که بالون قرار است به آن سمت برود.
—------------—
ما از آمریکا حرکت کردیم و 29 ساعت بعد، در ایرلند فرود آمدیم. ما اولین افرادی بودیم که توانسته بودیم با یک بالون از اقیانوس اطلس عبور کنیم. فقط یک مشکل وجود داشت؛ این که چگونه فرود بیاییم.
تعدادی مخزن سوخت داشتیم که هنوز پُر بودند و فرود آمدن با آن ها بسیار خطرناک بود.
تصمیم گرفتیم که به آرامی پایین بیاییم و آن مخزن ها را در یک مزرعه بیندازیم.
و بعد از انجام این کار خیلی سبک شدیم به به همین دلیل چندبار در آن مزرعه به این طرف و آن طرف پرتاب شدیم و سپس ناگهان بی آن که کنترلی روی حرکت بالون داشته باشیم، در آسمان اوج گرفتیم.
پِر گفت: بیا در ساحل فرود بیاییم تا به کسی آسیب نزنیم.
ما در یک مه غلیظ فرو رفتیم و ساحل را از دست دادیم و از روی آن عبور کردیم.
—------------
دریا بسیار سیاه و طولانی به نظر می رسید. اگر با بالون در دریا فرود می آمدیم، ممکن بود غرق شویم. من در تلاش بودم تا جلیقه ی نجات را به تن کنم که ناگهان پِر از ارتفاع حدود 17 متری به داخل دریای سرد و طوفانی پرید. با کم شدن وزن او از بالون، ارتفاع بالون بیش تر از آن شد که من هم بتوانم از آن به بیرون بپرم. من تنها مانده بودم.
—---------------
تنها شده بودم و در بزرگترین بالونی که تا به حال ساخته شده، در آسمان شناور بودم. فقط برای حدود یک ساعت دیگر سوخت داشتم. وقتی سوختم تمام می شد، به داخل دریا سقوط می کردم. سعی کردم با بی سیم ارتباط برقرار کنم، ولی کار نمی کرد.
نمی دانستم چه کار کنم. می توانستم یا با چتر بیرون بپرم و یا در بالن بمانم.
به خودم گفتم تا زمانی که زنده هستم، هنوز می توانم کاری انجام دهم. بالاخره یک اتفاقی خواهد افتاد.
واقعا هم همین طور شد. وقتی بالون در حال پایین آمدن و نزدیک شدن به سطح دریا بود، از میان ابرها خارج شدم و یک هلیکوپتر را دیدم. آن ها در جست و جوی من بودند.
من نجات یافته بودم.
—------------—
تمامی این سفر، تجربه ای خارق العاده بود. درس های زیادی یادگرفتم: فهمیدم که اگر می خواهید کاری را انجام دهید، فقط کافی نیست که دست به کار شوید بلکه، باید خودتان را به خوبی آماده کنید، به خودتان ایمان داشته باشید، به یکدیگر کمک کنید و هرگز تسلیم نشوید.
—-------------
از تمام این درس ها می توان در زندگی هم استفاده کرد. لازم نیست حتما یک شرکت بزرگ داشته باشید، با یک بالون پرواز کنید، یا رکورد سرعت را با یک قایق بشکنید تا بتوانید درس هایی که من آموخته ام را یاد بگیرید و از آن ها استفاده کنید.
—------—
هدفتان هر چه که باشد، هرگز موفق نخواهید شد به آن برسید، مگر آن که بر ترس هایتان غلبه کنید و به پرواز درآیید.

درس های زندگی #ریچارد_برانسون
کارآفرین و سرمایه‌گذار بریتانیایی رئیس و بنیان گذار گروه شرکت‌های ویرجین

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۴۳
اندیشه خلاق

گاهی بهانه می خواهی آنقدر بنویسی که کلمات ذهنت تمام شود.. و بی بهانه نوشتن را قدر بدانی که مثل گوش های شنوایی است که بی توقع تو را می شنوند..
 این نوشتن ها شاید جاده افکارت را طویل کند و مسیری شود برای دیگری اما.. این فقط بخشی از منفعت نوشتن است..
 و بدانیم که افکارمان را نباید رها کنیم که ما را به هر سویی ببرند.. آنها سربازان زیستن ما باید باشند..

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۸
اندیشه خلاق

امام جعفر صادق (علیه السلام) به اسحاق بن فرّوخ فرمودند:
هر که ده مرتبه بر محمد و آل محمد صلوات فرستد، حق‌تعالی و ملائکه یک‌صد مرتبه بر او صلوات می‌فرستند، و هر که صد مرتبه بر محمد و آل محمد صلوات فرستد، خدا و فرشتگانش هزار بار بر او صلوات می‌فرستند، آیا نشنیده‌ای این آیه شریفه را که می‌گوید:
«او کسى است که بر شما درود و رحمت مى‏ فرستد، و فرشتگان او نیز براى شما تقاضاى رحمت مى‏ کنند تا شما را از تاریکى به روشنى برد، و او نسبت به مؤمنین بسیار مهربان است».

«اصول کافی، جلد2 صفحه 493»

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۹
اندیشه خلاق

پابوس و دست بوس هستم.. و به جان میخرم رنج های جان خسته ات را اگر دوباره برگردی پدر...
و اکنون مرا خالی کنی از این تهی ها...
روزت مبارک مسافر بی بازگشتم..
با اینکه میدانم نمی آیی، هر روز چشم انتظارت بودم.. تمام خانه به دوشی هایمان را برایت گفته ام و برایت آدرس های جدیدمان را نوشتم که گمم نکنی و مستقیم به خانه ات بیایی..
و میدانم نمی آیی... اما صبح به صبح صدای اذان را که میشنوم انگار که زودتر از من صدای الله اکبر گفتنت می آید...
موهایم را که می بافتی یادت هست؟
بعد رفتنت آن ها را هم از من گرفتن، فکر میکردن مرا یاد تو می اندازد و نباید باشد.. چه کودکانه فکر میکردن.. مگر می شود یاد پدر را از ذهن دختر گرفت؟

بعد از آن برای دستان تو هرگز کوتاهشان نمی کنم... دختر است همین ناز بودن های دخترانه اش...
دکمه های شلوار که راست کار تو بود.. مادر میگفت بذار خودش ببندد همیشه که تو نیستی..
چرا قرار بود همیشه نباشی .. من دکمه هایی که با دستان تو بسته شد را تا مدت ها از دید همه پنهان نگهش داشتم..
آنقدر کوتاه بود با هم بودنمان که میترسم چهره ات را فراموش کنم و فقط با عکست در ذهنم نقش ببندی ... نه..
من تو و ماه ترین چهره ات را میخواهم.. عکس ها را نمی خواهم.. آن ها تو نیستن..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۱۹
اندیشه خلاق

پر شده ام ز دلتنگی..

دلتنگی برای خودم، برای دلم، برای آنی که سابق بوده ام..

روزها، روزگارها و آدم ها بی تاثیر نبوده اند در من..

مرا تغییر داده اند..

آنقدر شکننده شده ام که بی تاب بی تاب می شوم با هر بی مهری..

دلم بیشتر از همه از خودم می گیرد.. از خودم و تمام اعتمادهایم که به خوبانم دارم اما آن ها خدشه دارش می کنن..

دلتنگی و دلگیری دو فرض متفاوت برای یک انسان هستند..

دلتنگی امان از آدم می گیرد.. و دلگیری جانت را..

دلتنگ که می شوی میدانی که دلت پر است از خوشی هایی که دوباره می خواهی آن ها را...

اما دلگیر سدی است برای همه آن خوشی ها و تکرارهایش..

خدایا این سرزمینی که روزی مرا خاکش خواهد بلعید و روحی که روزی به سوی تو باز خواهد گشت.. این روزها بی امان بی تاب است..

تو با همه مهربانی ات دست دلم را بگیر من بی پناهم بی پناه خدایا...

و تنهایم تنها خدایا...

در افکارم و آنچه که می بینم بی قرار شده ام و از درون شکسته ام..

من از بی وفایی بنده هایت شکسته ام.. بیچاره دلی که در گرو بنده هایت باشد..

خدایا دست دلم بگیر... من تو را بیشتر می خواهم.. تنهایم نگذار...

-------------------------------

آنکه می نویسد به واژه ها حساس است... امان ز واژه ها که دل خون کرده اند مرا..

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۰
اندیشه خلاق

دلم درد میگیره اما کو کسی که ببینه این درد...

بعضی از آدمها عجیب میان توی زندگیت و تاثیر میذارن و یهو بی دلیل بی وفا میشن..

اونایی که همه تلاششون میکردن که یک بار ببیننت، یک بار بشنونت، و یک بار براشون بنویسی..

اینکه چی میشه وقتی به همه اینها رسیدن یهو بی مهر میشن، یهو دیگه نمی بیننت.. دیگه برای نوشته هات ارزش قائل نمیشن..

و هزاران مورد دیگه... نمی فهممش...

شاید از بس خودخواه هستن که همین که به خواسته هاشون رسیدن کافیه.. و دست میکشن از دلی که اون هم مال یک انسان.. و ممکن بشکنه.. بگیره..

نباشید اینجوری.. آدمهایی که وارد زندگیتون می کنید احساس دارن، قلب دارن، روح دارن،... بر شما وظیفه است که مراقبشون باشید..

اینکه به خواسته هاتون برسید و بعد بی تفاوت بشید انصاف نیست.. به خصوص اونی که دم به ساعتش دم از خدا و اهل بیت باشه... آسیب هایی که میزنه بزرگتر هست... تصورات اون فرد رو هم داغون می کنید..

تعهد و وفادار بودن فقط به موندن نیست.. باید به احساس آدم ها، به قلبشون، به محبتشون هم وفادار باشید.

وقتی با دیگران خودتون مشغول کردید یادتون باشه شما انسانید و حتما برای اونی که ازتون انتظار داره وفادارش باشید دیگه نمی تونید مثل گذشته زمان بذارید.. شما حق اون رو با دیگران تقسیم کردید و این جفاست..

ارتباطات اجتماعی اگر به تقسیم احساساتتان و خنده هایتان و دلبری هایتان با دیگران رسید.. فاتحه وفایتان را بخوانید.

به ویژه وفاداری به همسر، به خواهر، به خانواده...

-------------------------------

پی نوشت: حواسمان به خودمان نیست.. به آن هایی که صادقانه و مهربانانه هم کنارمون هستن و سکوت کردن حواسمان نیست.

پی نوشت: نگران روز رونمایی ها هم باشیم.

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۱
اندیشه خلاق

قرآن زیاد می خوانم.. بین قرآن خواندن هایم کار می کنم.. غذا میخورم.. زندگی می کنم.. نفس می کشم.. به نظافت درون و بیرون و اطراف زندگیم میرسم.. خلاصه قران می خوانم زندگی می کنم...

اما خطا هم دارم.. گناه هم دارم.. سهو و عمدی بودنش را خدا می داند.. ولی دلم این اندازه مطمئن است که رضایتم به خلاف حکم الهی رفتنم نیست.. این هم نشان این است که قرآن می خوانم..

قرآن می خوانم و آدم ها را دوست دارم.. اما بر آن ها غضب هم می کنم..

قرآن می خوانم و با تمام وجود انسان شریفی هستم.. اما شتاب هم می کنم در برخوردهایم..

قران می خوانم و دلم را گره میزنم به خالقی که قران را از او می دانم ... اما دل در گرو دنیا هم دارم..

قران می خوانم میدانید چقدر خواندنش شیرین است؟

همیشه همراهم هست... روی میزم.. روی تختخواب.. توی کیفم.. توی جیبم.. خلاصه به شرایط قران را همراهم دارم..

قران می خوانم گاهی با ترجمه... گاهی بی ترجمه..گاهی سراغ تفسیرش می روم.. گاهی تفسیرش می کنم..

نمی گویم محور است که می گویم تمام من است.. نمی گویم مرکز ثقل زندگی ام است .. می گویم کل زندگی ام است..

هنگام کار سر که برمیگردانم قران را می بوسم.. به آن لبخند می زنم.. و می گویم چطور بودم؟ خوشت آمد یا خسته ات کردم؟ :)

گاهی که تند می شوم.. شتابم زیاد می شود.. صدایش می کنم و می گویم چند ضربه لازم است تا تمام شود این شتاب های من؟ می دانم که به من می خندد :) و من می بوسمش و دوباره می خوانم..

عجیب است نه.. ممکن است بگویید که چه تضادی وجود دارد... ولی نه این تضاد نیست.. من در نظر قران می دانم که نقطه بودن هر روز من از روز قبلم بهتر است..

باز هم خواهم نوشت از قران خواندنم... ولی بگذارید خاطره بگویم...

من اولین هدیه ای که گرفتم یعنی زمانی که فهمیدم هدیه گرفتن مرا بی اندازه خوشحال می کند و البته هدیه دادن مرا بی اندازه جوان می کند :) آن هدیه قران بود... که هنوز هم دارمش.. و پس از آن تمام بهارهای سال های شمسی ام را با آن شروع کردم..

و سال ها قران هدیه داده ام و خواهم داد تا لحظه مرگم... من در وصیت نامه ام نیز برای خیلی ها قران امانت نوشته ام .. مُردم بیایید قرآن می دهند :)

خلاصه این هدیه شد به طور رسمی آغاز انس من با قرآن.. من و قرآن دوستیم با هم.. البته قرآن رئیس است.. جان است.. ولی به روی من نمی آورد و همیشه مهربانتر از من کنار من است.. :)

اما من عمل نکرده های زیادی هم دارم که می دانم باید انجام بدهم.. من به صبر قران در کنارم همیشه می بالم.. رهایم نکرد اگر من کند آمدم در مسیر و حواسم متمرکز نبود..

قرآن جان، جان جانانم، تو برای من وصف ناشدنی هستی.. و من برای تو دوست داشتنی :) خود شیفته ام اما شیفته بودنت در کنارم..

قران بخوانید، فکر کنید، اما نگران نباشید قران رهایتان نخواهد کرد..

حکایت چهل ربنا:

تاکنون چهل ربنا را یک جا خوانده اید؟ میدانید چقدر دوست داشتنی است؟ می دانید چقدر لذتبخش است؟...

اگر نخوانده اید من 40 روز با قرآنم برای شما خواهم خواند.. مهربانتر از من مگر وجود دارد؟ :)

----------

پی نوشت: استاد علی اوسط خانجانی که شان علمی ایشان نیاز به بیان من ندارد و عالی است.. اما استاد بی نظیر درک و بیان 40 ربنای قرآن است و بی اندازه زیبا تلاوت می کنند این چهل ربنا را .. خدا حفظش کند. دلم می خواهد حتما روزی بتوانم صدای ایشان را داشته باشم وقتی چهل ربنا را می خوانند.. اما من خجالت می کشم و ایشان فروتن هرگز اجازه نخواهند داد که ضبط شود صدایشان ..

پی نوشت 2 : نیتی کردم برای چهل ربنا.. یکی از این نیت ها این است که قرآنی تر شوم.. به اصطلاح آدم شوم.. و بقیه نیت هایم را نمی گویم :) شایدم بعدها گفتم..

پی نوشت 3: من زیاد راجب قرآن نوشتم ولی هیچ وقت رونمایی نشد.. شاید یک روزی کتابش کردم .. دعام کنید.. دعاتون می کنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۹
اندیشه خلاق

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۳
اندیشه خلاق