آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

مومن به آنچه خدایم می گوید....

سلام به همه دوستان بزرگوار

در این وبلاگ تلاش می شود ضمن توجه به مطالب ادبی از قبیل شعر و داستان و معرفی کتاب به مرور در خصوص رشته مهندسی صنایع نیز مطالبی را به اشتراک بگذارم.
همچنین اکثر وبلاگ ها و وب سایت هایی که در پیوند قرار دارند مفید می باشند و توصیه می کنم حتما بازدید نمائید.

آدرس ایمیل ویژه خوانندگان وبلاگ :
andishekhalagh128@Gmail.com

"سپاس از همراهی شما"

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
آخرین نظرات

قرآن زیاد می خوانم.. بین قرآن خواندن هایم کار می کنم.. غذا میخورم.. زندگی می کنم.. نفس می کشم.. به نظافت درون و بیرون و اطراف زندگیم میرسم.. خلاصه قران می خوانم زندگی می کنم...

اما خطا هم دارم.. گناه هم دارم.. سهو و عمدی بودنش را خدا می داند.. ولی دلم این اندازه مطمئن است که رضایتم به خلاف حکم الهی رفتنم نیست.. این هم نشان این است که قرآن می خوانم..

قرآن می خوانم و آدم ها را دوست دارم.. اما بر آن ها غضب هم می کنم..

قرآن می خوانم و با تمام وجود انسان شریفی هستم.. اما شتاب هم می کنم در برخوردهایم..

قران می خوانم و دلم را گره میزنم به خالقی که قران را از او می دانم ... اما دل در گرو دنیا هم دارم..

قران می خوانم میدانید چقدر خواندنش شیرین است؟

همیشه همراهم هست... روی میزم.. روی تختخواب.. توی کیفم.. توی جیبم.. خلاصه به شرایط قران را همراهم دارم..

قران می خوانم گاهی با ترجمه... گاهی بی ترجمه..گاهی سراغ تفسیرش می روم.. گاهی تفسیرش می کنم..

نمی گویم محور است که می گویم تمام من است.. نمی گویم مرکز ثقل زندگی ام است .. می گویم کل زندگی ام است..

هنگام کار سر که برمیگردانم قران را می بوسم.. به آن لبخند می زنم.. و می گویم چطور بودم؟ خوشت آمد یا خسته ات کردم؟ :)

گاهی که تند می شوم.. شتابم زیاد می شود.. صدایش می کنم و می گویم چند ضربه لازم است تا تمام شود این شتاب های من؟ می دانم که به من می خندد :) و من می بوسمش و دوباره می خوانم..

عجیب است نه.. ممکن است بگویید که چه تضادی وجود دارد... ولی نه این تضاد نیست.. من در نظر قران می دانم که نقطه بودن هر روز من از روز قبلم بهتر است..

باز هم خواهم نوشت از قران خواندنم... ولی بگذارید خاطره بگویم...

من اولین هدیه ای که گرفتم یعنی زمانی که فهمیدم هدیه گرفتن مرا بی اندازه خوشحال می کند و البته هدیه دادن مرا بی اندازه جوان می کند :) آن هدیه قران بود... که هنوز هم دارمش.. و پس از آن تمام بهارهای سال های شمسی ام را با آن شروع کردم..

و سال ها قران هدیه داده ام و خواهم داد تا لحظه مرگم... من در وصیت نامه ام نیز برای خیلی ها قران امانت نوشته ام .. مُردم بیایید قرآن می دهند :)

خلاصه این هدیه شد به طور رسمی آغاز انس من با قرآن.. من و قرآن دوستیم با هم.. البته قرآن رئیس است.. جان است.. ولی به روی من نمی آورد و همیشه مهربانتر از من کنار من است.. :)

اما من عمل نکرده های زیادی هم دارم که می دانم باید انجام بدهم.. من به صبر قران در کنارم همیشه می بالم.. رهایم نکرد اگر من کند آمدم در مسیر و حواسم متمرکز نبود..

قرآن جان، جان جانانم، تو برای من وصف ناشدنی هستی.. و من برای تو دوست داشتنی :) خود شیفته ام اما شیفته بودنت در کنارم..

قران بخوانید، فکر کنید، اما نگران نباشید قران رهایتان نخواهد کرد..

حکایت چهل ربنا:

تاکنون چهل ربنا را یک جا خوانده اید؟ میدانید چقدر دوست داشتنی است؟ می دانید چقدر لذتبخش است؟...

اگر نخوانده اید من 40 روز با قرآنم برای شما خواهم خواند.. مهربانتر از من مگر وجود دارد؟ :)

----------

پی نوشت: استاد علی اوسط خانجانی که شان علمی ایشان نیاز به بیان من ندارد و عالی است.. اما استاد بی نظیر درک و بیان 40 ربنای قرآن است و بی اندازه زیبا تلاوت می کنند این چهل ربنا را .. خدا حفظش کند. دلم می خواهد حتما روزی بتوانم صدای ایشان را داشته باشم وقتی چهل ربنا را می خوانند.. اما من خجالت می کشم و ایشان فروتن هرگز اجازه نخواهند داد که ضبط شود صدایشان ..

پی نوشت 2 : نیتی کردم برای چهل ربنا.. یکی از این نیت ها این است که قرآنی تر شوم.. به اصطلاح آدم شوم.. و بقیه نیت هایم را نمی گویم :) شایدم بعدها گفتم..

پی نوشت 3: من زیاد راجب قرآن نوشتم ولی هیچ وقت رونمایی نشد.. شاید یک روزی کتابش کردم .. دعام کنید.. دعاتون می کنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۹
اندیشه خلاق

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۳
اندیشه خلاق

سفید می باری و این روزگار سیاه زده را درخشان می کنی...
خورشید که طلوع کرد و نورش بر مهمانان سفیدپوش زمین تابید چشم ها را طاقت گشایش و دیدن این بازتاب نیست..
ای زلال آسمانی تو دلیل این انعکاس نوری..
آدم برفی ها، آدم هایی از جنس تو هستن.. ساکت، اما پر لبخند.. به آن ها دست که می زنی سردند اما خورشید که به آن ها می خورد از مهر خورشید آب می شوند، خورشید همان همسایه آسمانیشان است.. نورش را به جان میخرند..
ای آسمانی ترین قطرات بر تمام سرزمینم ببار.. روزگار من به سفیدی ات، به انعکاس نورت و آب شدن پر شرمت نیاز دارد..

۵آذر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۷
اندیشه خلاق

به زودی سفرنامه ای جذاب را با شما به اشتراک خواهم گذاشت...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۳
اندیشه خلاق

نوشته پارسال رو دوباره میذارم...

اگر قسمت شد و برگشتم حتما می نویسم .. اگر نه خودتان وصف کنید این سفر را که چه بی حد و اندازه خوب است...

زیارت حضرت رضا 940612-940617

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۶
اندیشه خلاق

حکایت بین جامانده ها و زائرها 😭😭

از حرم برام بگو

از حرم برام بگو ، زائری که پا پیاده رفته بودی کربلا
از حرم برام بگو ، از در ورودی از حسین حسین دسته ها
از حرم برام بگو ، از نگاه به پرچم از تو موج زائرا
از خودت بگو برام ، به ضریح رسیدی یا که شد بری پایین پا
از خودت بگو برام ، از تموم اتفاقای نجف تا کربلا
از خودت بگو برام ، از کرامت هایی که ندیده بودی تا حالا

از خودم برات بگم ، توی خونه پخش مستقیم کربلا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، یک گوشه نشستم و برو بیا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، خودم رو لحظه ای میون زائرا دیدم فقط
یا امام حسین منم یه نوکرم ، یا امام حسین منم ببر حرم

از حرم برام بگو ، از یه سرزمین دیدنی که بیقرارشم
از حرم برام بگو ، از روزای خوبی که یه عمر در انتظارشم
از حرم برام بگو ، تا شاید منم یه لحظه حس کنم کنارشم
از خودت بگو برام ، از زمانی که رسیدی کربلا بگو برام
از خودت بگو برام ، از یه جسم خسته تو شلوغی ها بگو برام
از خودت بگو برام ، از خیابونی که میرسه به انتها بگو برام

از خودم برات بگم ، توی خونه پخش مستقیم کربلا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، یک گوشه ای نشستم و برو بیا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، خودم رو لحظه ای میون زائرا دیدم فقط

از حرم برام بگو ، از شباش علی الخصوص سحر کنار علقمه
از حرم برام بگو ، از فراز روضه های غصه دار علقمه
از حرم برام بگو ، از حریم با صفای تک سوار علقمه
از خودت بگو برام ، توی هوای کربلا نفس زدن چه حالیه
از خودت بگو برام ، لحظه لحظه ای که هستی تو وطن چه حالیه
از خودت بگو برام ، با حسین بگیری ذکر یا حسن چه حالیه



دریافت

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۸
اندیشه خلاق

منم مسافرم اما..

نفس نفس زنان کنار پنجره هستم
منم همان مسافر جا مانده،
کنار پنجره هر زائری که رد میشد
وجود من فقط قفس میشد،
برای پر زدنم انگار باید سر بکوبم.. به پنجره ها، پنجره فولادها..
و پنجره فولاد رضا در نظرم آمد..

این حکایت تلخ ما جامانده هاست، که پنجره هامان محافظی دارند، گمان من رفته سوی معصیت ها..
به معصیت اقرار می کنم اما، به جان جوادت حکایت خوف و رجاست..
امید را بعد هر خوفی، کلید کرده ام در اجابت ها...

ببین من، پرنده، پنجره، زائرها..
ببین اشتیاق در چهره مسافرها..
وقتش شده انگار، گریه و اشک و التماس ها..
عنایتی بنما، کربلا، هم قدم زائرها..
حکایت چای موکب ها..
مهدی جان، تو بگو از دلم، مسافرم اما پشت پنجره با اشک و آه و بی جاده.. پی کربلا درون قلبم...
 زمینی که دستی در آن افتاده..
مسافرم اما ، کجاست جای قدم هایم در این مسیر پر ز پیاده..

17آبان 1395

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۴:۴۰
اندیشه خلاق

شبی که بلند است و آسمانش سرد، به دل اگر وعده خورشید دهی محقق نیست..

ولی به دیدن رنگین کمان امید داشته باش... گاهی سرما باران می آورد و امید نور ایجاد می کند.. و اتفاق باران و نور .. هلالی رنگین نتیجه خواهد داد، تو زیبایی را منتظر باش..

۱۶ آبان ۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۸
اندیشه خلاق

توی زندگی همیشه باید ریسک کرد

یعنی دلت بسپاری به خدا و ریسک کنی.. برای رسیدن به هدف هم باید تلاش کرد.. باید به قول پیامبر هجرت کرد..

من همیشه توی زندگیم از این برنامه ها دارم.. دلم میخواد از شهرم برم به جاهایی که برام زمینه ساز بهتر شدن و پیشرفت هست..

جاهایی که برام پر انگیزه است.. پر از نگاه های خوب و بزرگ و خلاصه هیجان و انرژی درست هستش..

توی خونه ام هستم اما با آدمایی از شهرهایی بزرگ با تفکراتی بزرگ درارتباطم.. میگم بزرگ و شاید شعف هم دارم براش بخاطر اینه که به ساختن آینده ای درخشان برای من نزدیکتر هستن.. ازشون یاد میگیرم..

دلم میخواد برم به فضایی که بتونم توش رشد رو اصلا بفهمم...

خب خیلیا میگن یکی از راه هاش درس خوندن توی دانشگاه های مطرح و بزرگ هستش..

امااااااااااا مگه میشه... اون که همش میشه دویدن دنبال مدرک.. که آخرشم برآوردت بشه یک مدرک که با خودت باید توی چمدونت بذاری و برگردی...

نههههههههه... من منظورم اینجوری رفتن و رشد نیست..

من از کارای اکتیو و پر از تلاش و پژوهش خیلی خوشم میاد.. ولی گیجم.. خیلی گیج..

از بس توی سرم فکر هست که نمیدونم باید چیکار کنم.. بخاطر همین برای سفرهای کوچیک هم دچار تردید میشم..

هرچقدر هم زمان بگذره من بیشتر اسیر این تردید میشم و توی این تردید میمیرم آخر...

خب پس حالا که اینارو میدونم.. میخوام حرکت کنم.. اولین قدم برداشتم توکل... خدایا تو خیر و صلاح منو میدونی.. دستم رو بگیر و منو به حرکت بنداز... و ببر... اونقدر که به تعالی برسم.. و مراقب معنویاتم باشم..

من حرکت می کنم.. و از این گیجی و ایستایی هم خسته شدم..

همین.

دهم آبان 1395

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۶
اندیشه خلاق

پاییز...

بیشتر که فکر می کنم پاییز فقط فصل ریزش برگها نیست... فصل صدای خش خش برگها در زیر قدمهایم نیست..
کمی مکث، بیا دیگر تعبیر پاییز را تغییر بدهیم از ریزش برگ ها، به مسیر رویش برای جوانه زدن ها...
از صدای خش خش برگ زیر پا، به ایستادن روی گذشته اشتباه..
پاییز که همیشه نیامده دونفره هایمان را رقم بزند، بلکه ما همیشه دونفره هایی پاییزی هستیم.. (من و خودم) و پاییز بینمان همیشگی است.. من خودِ خودم را به پاییز مدیونم، به پاییز درونم که مرا می ریزاند، مرا به سمت جوانه زدن میبرد، و مرا رشد می دهد...
من در رستاخیز بهار را خواهم دید اگر خودم را به درک پاییز برسانم..
بهار، رستاخیز و جاودانگی...
دونفره هایم را آنجا معنا می کنم، روزی که من پیش خودم شرمنده نیستم و وجدانم آرام است و خدایم لبخندزنان نظاره گر من، یعنی همان خودِ خوبِ درونم است.. همانی که خدا درونش جریان دارد.
پاییز برایم بهار می آورد اگر درکش کنم...

پنجم آبان ۱۳۹۵

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۶
اندیشه خلاق

چرا بعضی وقتها فقط و فقط خودمون می بینیم؟

یکی رفته مغازه لوازم پزشکی کیسه آب گرم خریده که بذاره روی دردش تا تسکینی باشه براش... صاحب مغازه با آب سرد کیسه رو تست می کنه و میگه سالمه و میفروشه به این بنده خدا...

بعد که طرف میبره خونه می بینه کیسه آب گرم با ریختن آب گرم داخلش دچار نشتی شده و خلاصه کمی سوراخه..

این کیسه رو میبره به مغازه دار برگردونه که یک دونه سالمش بگیره.. مغازه دار قبول نمی کنه... میگه شاید روش نشسته باشید متعجب

خب آدم حسابی این الان استدلال که تحویل میدی؟ ظاهر اون کیسه نشون میده از بس توی انبار مونده که اوضاعش خراب بوده و با آب گرم وا رفته و نشتی پیدا کرده.. انصافت کجا رفت؟... اما خریدار کیسه آب گرم رو گذاشت و گفت راضی نیستم از پولی که بهت دادم.. شاید کیسه آب گرم عوض نکنی و برای خودت ضرر بدونی اما با احترام با مشتری صحبت کردن میتونه برات سود باشه.. و رفت.

شاهد بودم بر ماجرا...

خب چرا اینجوری می شیم گاهی اوقات... فقط خودمون می بینیم..

پ.ن: به اون مغازه دار میگم ، شاید یکی بیاد مغازت و اون تنها پولی باشه که داره تا برای درمانش هزینه کنه تو هر اتفاقی که برای اون فرد بیفته هم مسئولی.. خودبین نباش.. فقط منافع خودت!!!!!!

پ.ن: ماها هم از این چیزا توی زندگی هامون داریم.. گاهی باید خودمون توی شرایط دیگران بذاریم و یک کم درکمون بالا ببریم.

پ.ن: مگه چقدر قراره زنده باشیم که اینقدر خودبین هستیم.!!!!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۹
اندیشه خلاق

وقتی باران می بارد حس می کنم مدام بر زمین می کوبی که بیدارمان کنی.. تو قطره ها را به زمین میزنی که ما بیدار شویم.. از آسمانت میبارن بر زمین ما.. و بی منت و بی آنکه ما را از خود دور بدانن نوازشمان می کنن.. قلقلک های باران را تاکنون حس کرده اید :) می خواهد بخندیم و او ببارد و بشوید و ببرد.. غم ها را، دلتنگی ها را، غصه ها را... ببارد و بشوید و برود جایی دیگر و دوباره همین تکرار... باران این بار که خواستی بباری بیشتر سمت من باش هم شستن نیاز دارم هم به قلقلک هایت.. من به نشانک های لبخند خدا روی چهره ام محتاجم.. از آسمان میایی و آسمانیم میکنی.. دلم تنگ میشود و فصلی که تو بیشتر بیایی را همیشه دعوت می کنم... رحمتی از سوی خدا ، باران می بارد و من خیس شده ام و دوباره لبخند و قلقلک و نگاه خدا و آرامش :)

سوم آبان ۱۳۹۵ .. باران می بارد و دلم...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۶
اندیشه خلاق

امروز یک کم وبلاگ خوانی کردم... یکی دو روز پیش فیلمی از شبکه آی فیلم پخش شد به نام "سر به مهر" جریانش نفهمیدم از بس گنگ بود و ایضا همه حرف میزدن.. چون مهمانی بودم.. ولی یک کم حول محور نماز بود و اول وقت میخواست بخونه و داستان هایی که براش پیش می اومد.. نکته جالبش وبلاگ نویسی نقش اول بود... همه چیز رو می اومد و توی وبلاگش می نوشت... منم دلم خواست.. یعنی موقعی که داشتم می دیدم بهم چسبید.. یک کم این جزئیات و وسواس در نوشتار اگر بذارم کنار زیاد میام اینجا و زیادتر خواهم نوشت...

یک چند وقتیه قلمم گذاشتم کنار و ذهنم پر از واژه هایی است که بی قرار چیده شدن هستن.. بسیار درگیر فضای مجاز هستم نه بی دلیل و افراطی اما نمیدانم چرا مجال کمتری دارم برای نوشتن در وبلاگ.... جایی که همیشه دوستش دارم و برایم تکراری نشدنی است...

القصه ... امروز رفتم یک کم وبلاگ خوانی خیلی برام جذاب بود که دیدم هنوز هستن وبلاگ هایی که مدام می نویسند.. و مخاطب دارند و با مخاطبشان ارتباط برقرار می کنند... یعنی همین واکنش دادن ها به مطالب و این چیز میزا...

باید بیشتر سر بزنم به این گوشه دنج که برایم راحتترین است برای نوشتن و ثبت کردن... در سرم هست که بروم وب سایتی برای خودم راه اندازی کنم... هم جزئیاتش را یاد میگیرم و هم صفحه شخصی برای خودم میسازم... اما هنوز فرصت ندارم ... بین خودمان باشد هنوز درست و حسابی بلدش نیستم...

دعا کنید برایم که بنویسم.. آرامم می کند.. و واژه های سرگردان ذهنم را به مقصدشان میرساند..

اول آبان 1395

اندیشه خلاق به دنبال چیده مان واژه هایش

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۷
اندیشه خلاق

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت

واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،


بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.


راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم.
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم؟”

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۲:۲۲
اندیشه خلاق

وقتی طواف مرقد شش گوشه میکنی یارا / تنها دعای ماست که ما را دعا کنی/
ما را که نه... دعا کنی به استجابت #اللهم_عجل_لولیک_الفرج....
کاین آمدن همان دعای تو برای ماست

به آمدنت در وقت حیاتم امید دارم/
ما را امید دیدنت صبور کرد در داغ حسین علیه السلام

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۷
اندیشه خلاق

#غم_نامه_کربلا

ﺧﻄﺒﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﻜّﻪ..

ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺷﺪﻩ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﻣﻜّﻪ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﻜّﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﻋﺮﺍﻕ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺧﻄﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪ:  
ﺣﻤﺪ ﻭ ﺳﭙﺎﺱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺣﻮﻝ ﻭ ﻧﻴﺮﻭﻳﻰ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺍﺗﻜﺎﺀ ﺑﻪ ﺫﺍﺕ ﭘﺎﻙ ﺧﺪﺍ ﻧﻴﺴﺖ، ﻭ ﺩﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﻠﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺭﺳﻮﻟﺶ ﻣﺤﻤّﺪ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ، ﺧﻄﺮ ﻣﺮﮒ ﭼﻮﻥ ﺍﺛﺮ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺟﻮﺍﻥ، ﮔﺮﻳﺒﺎﻧﮕﻴﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﻭ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﻠﺎﻗﺎﺕ ﮔﺬﺷﺘﮕﺎﻧﻢ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻳﻌﻘﻮﺏ ﺑﻪ ﻳﻮﺳﻒ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻣﻌﻴّﻨﻰ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮔﺸﺘﻪ (ﻳﻌﻨﻰ ﻛﺮﺑﻠﺎ) ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﺳﻴﺪ، ﮔﻮﻳﺎ ﻣﻰ ﻧﮕﺮﻡ ﮔﺮﮔﻬﺎﻯ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻨﻰ ﺑﻴﻦ ﻧﻮﺍﻭﻳﺲ ﻭ ﻛﺮﺑﻠﺎ ﺍﻋﻀﺎﻯ ﺑﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ، ﺗﺎ ﺷﻜﻤﻬﺎﻯ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻴﺮ ﻛﻨﻨﺪ، ﻭ ﺍﻧﺒﺎﻧﻬﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ. ﺁﺭﻯ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻯ ﻛﻪ ﻣﻘﺪّﺭ ﺷﺪﻩ ﻧﻤﻰ ﺗﻮﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩ، ﺭﺿﺎﻳﺖ ﺧﺪﺍﻯ ﻣﺘﻌﺎﻝ، ﺭﺿﺎﻯ ﻣﺎ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﺍﺳﺖ، ﺑﺮ ﺑﻠﺎﻯ ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ ﻭ ﺍﻭ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺻﺎﺑﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻰ ﺩﻫﺪ، ﭘﺎﺭﻩ ﺗﻦ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻭﺭ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻰ ﭘﻴﻮﻧﺪﺩ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﻭﺷﻨﻰ ﭼﺸﻢ ﺍﻭ ﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﺍﺵ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ، ﻫﺮ ﻛﺲ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻓﺪﺍﻛﺎﺭﻯ ﻭ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯﻯ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﺎ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﺮﮒ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻛﻮﭺ ﻛﻨﺪ، ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎﻝ، ﺻﺒﺢ ﻛﻮﭺ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ. [ﺍﻳﻦ ﺧﻄﺒﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻨﻰ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ ﺁﮔﺎﻫﻰ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﮔﻰ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯﻯ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺖ. ]

💠ﮔﻔﺘﮕﻮﻯ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﻣﺤﻤّﺪ ﺑﻦ ﺣﻨﻔﻴّﻪ...

ﺑﺎ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ: ﻣﺤﻤّﺪ ﺑﻦ ﺣﻨﻔﻴّﻪ (ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻧﺎﺗﻨﻰ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ) ﺩﺭ ﺷﺒﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺻﺒﺢ ﺁﻥ ﻋﺎﺯﻡ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﻜّﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﻮﺩ، ﻧﺰﺩ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺁﻣﺪ، ﻭ ﺑﻴﻨﺸﺎﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺷﺪ:
ﻣﺤﻤّﺪ: ﺑﺮﺍﺩﺭ! ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻧﻴﺮﻧﮓ ﻭ ﻓﺮﻳﺒﻜﺎﺭﻯ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﻮﻓﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺕ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ (ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ)   ﺁﮔﺎﻫﻰ ﺩﺍﺭﻯ، ﺗﺮﺱ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ، ﺍﮔﺮ ﺻﻠﺎﺡ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﻣﻜّﻪ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻦ ﻓﺮﺩﻯ ﻫﺴﺘﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺮﻡ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ: ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﻳﺰﻳﺪ (ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﻣﺄﻣﻮﺭﺍﻧﺶ) ﺩﺭ ﺣﺮﻡ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻏﺎﻓﻠﮕﻴﺮ ﻛﻨﺪ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺮﻭﺩ.  
ﻣﺤﻤّﺪ: ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻧﮕﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻯ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﻳﻤﻦ، ﻳﺎ ﺑﻪ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﺑﺎﻧﻬﺎﻯ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﻭ ﻛﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﺑﺪ.
ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ: «ﺍﻧﻈﺮ ﻓﻴﻤﺎ ﻗﻠﺖ ، ﺩﺭ ﺁﻧﭽﻪ ﮔﻔﺘﻰ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﻳﺸﻢ. »
ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺳﺤﺮ ﺁﻥ ﺷﺐ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺑﺎ ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﻜّﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﻋﺮﺍﻕ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻧﺪ، ﻣﺤﻤّﺪ ﺑﻦ ﺣﻨﻔﻴّﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ، ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺭﺳﺎﻧﻴﺪ، ﻣﻬﺎﺭ ﺷﺘﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﻮﺩ، ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ: «ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﻋﺪﻩ ﻧﺪﺍﺩﻯ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺽ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﺑﻴﻨﺪﻳﺸﻰ؟ »
ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ: ﺁﺭﻯ.
ﻣﺤﻤّﺪ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﺍﺯ ﻣﻜّﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻯ؟ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ: ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻡ، ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ [ﺩﺭ ﺑﻴﺪﺍﺭﻯ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻳﺎ حسین! ﺍﺧﺮﺝ ﻓﺎﻥّ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻗﺪ ﺷﺎﺀ ﺍﻥ ﻳﺮﺍﻙ ﻗﺘﻴﻠﺎ ، ﺍﻯ حسین! ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮ، ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ (ﺑﺮﺍﻯ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺩﻳﻦ) ﻛﺸﺘﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ.  
ﻣﺤﻤّﺪ: ﺇِﻧﱠﱠﺎ ﻟِﻠﱠﱠﻪِ ﻭَ ﺇِﻧﱠﱠﺎ ﺇِﻟَﻴْﻪِ ﺭﺍﺟِﻌُﻮﻥَ، ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻊ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻰ ﻛﻨﻰ، ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﻰ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ: ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: «ﺍﻥّ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻗﺪ ﺷﺎﺀ ﺍﻥ ﻳﺮﺍﻫﻦّ ﺳﺒﺎﻳﺎ ، ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺳﻴﺮ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻨﮕﺮﺩ. »  
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺑﺎ ﻣﺤﻤّﺪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﻋﺮﺍﻕ ﺣﺮﻛﺖ ﻧﻤﻮﺩ.

💠ﭘﺎﺳﺦ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻠّﺖ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﻯ ﻣﺤﻤّﺪ ﺑﻦ ﺣﻨﻔﻴّﻪ.....
ﻣﺤﺪّﺙ ﺧﺒﻴﺮ ﺷﻴﺦ ﻛﻠﻴﻨﻰ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ «ﺍﻟﺮّﺳﺎﺋﻞ» ﺑﻪ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺣﻤﺰﺓ ﺑﻦ ﺣﻤﺮﺍﻥ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺤﻀﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﻯ ﻣﺤﻤّﺪ ﺣﻨﻔﻴّﻪ ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﺩﺭ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻣﺪ، ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺑﻪ ﺣﻤﺰﻩ ﻓﺮﻣﻮﺩ: «ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻣﻄﻠﺒﻰ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻢ ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺳﺆﺍﻝ ﻧﻜﻨﻰ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻛﺖ ﮔﺮﻓﺖ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﻛﺎﻏﺬﻯ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺑﺴﻢ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﺍﻟﺮّﺣﻴﻢ: ﺃﻣّﺎ ﺑﻌﺪ ﻓﺎﻧّﻪ ﻣﻦ ﻟﺤﻖ ﺑﻰ ﻣﻨﻜﻢ ﺍﺳﺘﺸﻬﺪ، ﻭ ﻣﻦ ﺗﺨﻠّﻒ ﻋﻨّﻰ ﻟﻢ ﻳﺒﻠﻎ ﺍﻟﻔﺘﺢ- ﻭ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ،
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ، ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ: ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﻴﻮﺳﺖ، ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﻰ ﺭﺳﺪ، ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺩﺭﻳﻎ ﻛﺮﺩ، ﺑﻪ ﭘﻴﺮﻭﺯﻯ ﻧﻤﻰ ﺭﺳﺪ. ﻭ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ.

#غم_نامه_کربلا  (ترجمه لهوف)

محرم 1438

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۲
اندیشه خلاق

ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ، ﺑﺮﺍﻯ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻰ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭﻫﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﻣﻰ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ:

«ﺇِﻧﱠﱠﺎ ﻟِﻠﱠﱠﻪِ ﻭَ ﺇِﻧﱠﱠﺎ ﺇِﻟَﻴْﻪِ ﺭﺍﺟِﻌُﻮﻥَ»

 ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﻋﻠّﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻰ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﭘﺮﺳﻴﺪ، ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
«ﺍﻳﻦ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻨﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻓﺮﺍﺕ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺮﺑﻠﺎ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﻣﻰ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻛﺸﺘﻪ ﻣﻰ ﮔﺮﺩﺩ. »
ﺷﺨﺼﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺍﻯ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪ! ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﻰ ﻛﺸﺪ؟ ﻓﺮﻣﻮﺩ: «ﻣﺮﺩﻯ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﻳﺰﻳﺪ ﺍﺳﺖ، ﮔﻮﻳﻰ ﺑﻪ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﻭ ﻣﺮﻗﺪ ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻰ ﻧﮕﺮﻡ. »
ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪّﺗﻰ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﺭﻓﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻬﻤﺎ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻳﺶ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﻄﺒﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻄﺒﻪ، ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺣﺴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﻭ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩ، ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ:
«ﺧﺪﺍیا! ﻣﺤﻤّﺪ ﺑﻨﺪﻩ ﻭ ﺭﺳﻮﻝ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﭘﺎﻛﺘﺮﻳﻦ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺗﺮﻳﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﺷﺠﺮﻩ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻣّﺘﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﻰ ﮔﺬﺍﺭﻡ. ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻡ (ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ) ﻛﺸﺘﻪ ﻭ ﻭﺍﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ، ﺧﺪﺍیا! ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﮔﺮﺩﺍﻥ، ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺳﺮﻭﺭﺍﻥ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ. ﺧﺪﺍیا! ﺑﻪ ﻗﺎﺗﻞ ﻭ ﺧﻮﺍﺭﻛﻨﻨﺪﻩ ﺍﻭ ﺑﺮﻛﺖ ﻧﺪﻩ. »

ﻫﻤﻪ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻯ ﺑﻠﻨﺪ، ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ، ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
« ﺃ ﺗﺒﻜﻮﻥ ﻭ ﻟﺎﺗﻨﺼﺮﻭﻧﻪ ، ﺁﻳﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﺪ، ﻭﻟﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﻯ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﻴﺪ؟ »

ﺳﭙﺲ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ (ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ) ﺑﺎزگشتن ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺳﺮﺷﻚ ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ ﺧﻄﺒﻪ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺧﻮﺍﻧﺪ، ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
«ﺍﻯ ﻣﺮﺩم! ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺩﻭ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﻣﻰ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻋﺒﺎﺭﺗﻨﺪ ﺍﺯ: ﻛﺘﺎﺏ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻋﺘﺮﺗﻢ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺘﻢ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﺳﺎﺱ ﺳﺮﺷﺘﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﺎ ﺁﺏ ﻭ ﮔﻞ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻣﻦ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ، ﻭ ﻣﻴﻮﻩ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ (ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﻋﺘﺮﺕ) ﺍﺯ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺟﺪﺍ ﻧﮕﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺣﻮﺽ ﻛﻮﺛﺮ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺮﺩﻧﺪ، ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﻳﺪﺍﺭﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻰ ﺑﺮﻡ، ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺟﺰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﻣﺮ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭ ﺁﻥ ﻣﻮﺩّﺕ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻰ ﻧﺰﺩﻳﻜﺎﻥ ﻭ ﺧﻮﻳﺸﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﺧﻮﺏ ﻣﺘﻮﺟّﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻯ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻓﺮﺩﺍﻯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺣﻮﺽ ﻛﻮﺛﺮ، ﺑﺎ ﻭﺿﻌﻰ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﻠﺎﻗﺎﺕ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ
ﺩﺷﻤﻨﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻛﺸﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ. »

#غم_نامه_کربلا (ترجمه لهوف)

محرم ۱۴۳۸

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۱
اندیشه خلاق

امروز دوم شهریور هستش و دلم میخواد یک روز بعد از تاریخ تولد واقعیم یک کم از این تولدم بنویسم.

امسال برعکس گذشته نه توی فضای اجتماعی پیامی گذاشتم.. نه عکس پروفایلی تغییر دادم.. نه حتی توی دنیای واقعی واکنشی نشون دادم که روز تولد من نزدیکه... البته اون موقع ها هم که اینکار میکردم واسه خودم بود.. دلم میخواست روزی که خدا بهم اجازه زیستن و دیدن این دنیاش داد رو گرامی بدارم و براش وقت بذارم ...

امسال یک جور دیگه ای خودم تحویل گرفتم.. درونی .. بدون هیچ نمود بیرونی...

ولی...

ولی غیر از دو سه نفر از خانواده ام دیگه هیچ کسی یادش نبود که روز تولد من کی اومد و کی گذشت...

یادشون رفت که من یک بازه تولدی (29 تا یکم ) داشتم و کلی برام ارزش داشت و تحویل میگرفتم این روزا رو...

یادشون رفت این بهونه شاد کردن منو.. یادشون رفت لبخند بهم هدیه بدهند.. یادشون رفت بهم یادآور بشوند که دوستم دارن..

یادشون رفت اینکه یک سال بزرگتر شدم و باید درکشون از تو رو بالا ببرن..

یادشون رفت اینکه یک سال از بودنم در کنارشون گذشت و باید قدر این لحظه از بودنم بدونن...

یادشون رفت عشق بدهند و عشق بگیرند...

یادشون رفت که روی حرفا و ادعاهاشون عملی بمونن...

یادشون رفت غافلگیرم کنن...

یادشون رفت بهم بگن که با همه مشغله ها روز تولد کسی که برامون عزیز هستش رو یادمون مونده...

یادشون رفت...............................................................................................................................

.................................................

ممنون از هرکسی که یادش بود و به روی خودش نیاورد...

از هر کسی که یادش رفت و به روی خودش نیاورد....

از هر کسی که میتونست با یادداشت این روز و یادآوریش حسابی خوشحالم کنه و خودش زد به کوچه.....

..................... ممنونم در کل.

خیلی ممنونم از آدمهایی که هنوز حواسشون به بودن من هست و کنارم هستند..

-------------------------------------------

بازه بین 29 مرداد تا یکم شهریور منتظر هدایاتون بودم ... حتی یک تبریک و لبخند و شوخی و خندیدن... ولی یادتون رفت. لبخند

پی نوشت: دوست داشتم یک افرادی روز بودنم روی زمین رو یادشون باشه و با هم گذر این روزا رو مرور کنیم.

عکس: پارسال درست کردم برای تولدم .. اونایی که یادشون هست میدونن :))

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۵
اندیشه خلاق

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۶:۳۶
اندیشه خلاق

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۷:۱۶
اندیشه خلاق