آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

مومن به آنچه خدایم می گوید....

سلام به همه دوستان بزرگوار

در این وبلاگ تلاش می شود ضمن توجه به مطالب ادبی از قبیل شعر و داستان و معرفی کتاب به مرور در خصوص رشته مهندسی صنایع نیز مطالبی را به اشتراک بگذارم.
همچنین اکثر وبلاگ ها و وب سایت هایی که در پیوند قرار دارند مفید می باشند و توصیه می کنم حتما بازدید نمائید.

آدرس ایمیل ویژه خوانندگان وبلاگ :
andishekhalagh128@Gmail.com

"سپاس از همراهی شما"

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۱ بهمن ۹۵، ۱۵:۱۳ - قاسم صفایی نژاد
    :(

سلام دوست خوبم...

دوست.. یا دو + سِت

دوتا آدم که سِت هم باشند. حرفشان، خنده شان، گریه شان، نگاهشان، فهمشان و.... بودن شان به هم بیاید.

در شرح ماوقع که برایم داشتی در جمله ات گفتی که بنده خدا فلان کرد.. همین که بی آنکه بغضی داشته باشی توانستی در وصفت به اون فرد بگویی بنده خدا.. و این یعنی کلامت خوب است.

به قول حاجی درگیر کلمات نشوید ولی کلمات بار خود را دارند.. دوست خوب من کلامت را با کلمات خدایی میسازی.. خداحفظت کند.

کم میشناسمت اما حتما بودنت خیر است و همین کافیست که قدر بودنت را بدانم...

هنوز نمیتوانم طولانی برایت بنویسم.. اما بهانه خوبی برایم شده ای که دوباره چیزکی در این دیوار وبلاگی ام بنویسم.. :))

خوبیت را از خدا می خواهم، برای خوبیم دعا کن.

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

خوبیتان را از خدا می خواهم.. برای خوبی من دعا کنید..

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۳
اندیشه خلاق

زنی چادری به کمرش بسته و به سرعت خیابان را طی می کند...

سلام مادر.. اجازه هست تا جایی که هم مسیر هستیم باهم برویم؟

مادر: نه

من که اینگونه ضایع نشده بودم :)) گفتم چشم و سرعتم را کم کردم و او رفت..

آرام تر گام برداشتم و نگاهش کردم.. سریع میرفت با گام هایی بلند.. یا دیرش شده بود یا عادت کرده بود تند برود

هرچه بود احساس میکنم به کمرش موتور سرعت بسته بود که اینگونه سریع میرفت.. اینگونه قدرتمند...

دغدغه داشت و تلاش میکرد تند برود.. سریع و بی واهمه از شهر..

زن ها و مردهای این شهر بسیار قدرتمند هستن که نه کلاس را پیرو هستن و نه تیپ و ظاهر را دغدغه دارند.. فقط به فکر خودشان هستن.. و خود را جستجو می کنند.

تصور اینکه روزی من هم چادر به کمر ببندم خنده دار است.. اما دوست دارم روزی قدرت کافی داشته باشم که بیش از این خود خودم باشم..

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۰
اندیشه خلاق

سلام دوست خوبم.. سلام به مهربونیت که کوتاه بود اما بود

چون دوست داشتی برایت نامه بنویسم برایت اینجا می نویسم..

اینجا صدای من فقط به خودم میرسد و اونهایی که پژواک نوشته هام دریافت میکنند..

وقتی میخوانی بلند بلند بخوان چون من کلمه ها را زندگی میکنم و زندگی سکوت نیست صداست..

شتاب زده سلام کردیم و شتاب زده سکوت... انگار به هم زمان دادیم که چند روزی همدیگه را اندیشه کنیم.. از نوع خلاقش..

یه کم غافلگیر بودیم از حضور هم و دچار مخلوطی شدن تصورها شدیم.. اما اشتباه نبودیم...

میدانی گاهی باید باشی اما خودت ندانی که چقدر هستی.. باشی و بگذاری با بودنت جانی زندگی کند.. فقط برای اینکه زلال بودی نه چیز دیگر..

این قطار زندگی مسیری را می رود و سوار و پیاده هایی دارد که نمیدانی کدامشان را بعدها در کدام ایستگاه دوباره خواهی دید.. اما می خواهی این فاصله دیدار مجدد کم باشد.. و به زودی رخ دهد.. شاید روزی هر دویمان این انتظار را میکشیدیم که سلاممان قدری گرمتر شود..

دوست خوبم فصل مشترک ما این بود که خوبی هم را میخواستیم.. و این در برو و بیای زندگی آرامش بخش ترین اتفاق است..

و برای این فصل مشترک میتوانم برایتان سطرها بنویسم و بخوانی و با خودت بگویی دوباره بنویس..

خوبیتان را از خدا می خواهم.. برای خوبی من دعا کنید..

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۷
اندیشه خلاق

تو از حالم چه میدانی.. حال من خوب است ولی.. اما..

هنوزم بعد آن دیدار ، قلب من بسیار مغلوب است ولی.. اما..

من آن آیینه ام که دوستش داشتی.. ولی..اما..

تو هم در دست خود سنگی به پنهانی نگه داشتی ..ولی.. اما..

شکستن کار آسانی است.. آیینه هزاران تکه می گردد .. ولی .. اما

در آن هر تکه هم من تمامت را نشان میدم.. ولی.. اما..

هنوزم دوستت دارم.. ولی.. اما..

"یادداشت های ناتمام، الف - ر"

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۹
اندیشه خلاق

چگونه بگویم حرفم را که بدانی چقدر در جان منی..

چگونه بگویم که بدانی بارانی می شوم وقتی نمی شنوم جانم را..

چگونه بگویم قرار تمام لحظه هام..

چگونه بگویم که من ساده حرفم به زبان جاری است..

چه سخت می شوید در مقابل سادگی..

"یادداشت های ناتمام، الف - ر "

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

برگرفته شده از : http://scholar-accurate.blog.ir/
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۳
اندیشه خلاق

بین ما

همه چیز تمام‌شده است

غیر از یک چیز

که من هنوز

"دوستت دارم".

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۷
اندیشه خلاق

با چشم هایمان بشنویم... 1
960608

فردای آن روزی که جایزه ی روبان آبی را برنده شدیم، یک سوئدی به نام پِرلیندسترند از من خواست تا یک بار دیگر به همراه او از اقیانوس اطلس عبور کنم؛ این بار در یک بالون.
دوباره به یاد قهرمان قدیمی ام، کاپیتان اسکات، افتادم. او با یک بالون از روی قاره ی قطب جنوب عبور کرده بود. تا پیش از آن هرگز سوار بالون نشده بودم.
هیچ کس هم تا به حال موفق نشده بود چنین فاصله ی طول و درازی را با بالون طی کند. این کار دیوانگی بود و ریسک انجام دادش خیلی زیاد بود.
........
یکی از چیزهایی که همواره به مردم و افراد مختلف می گویم، این است که اگر می خواهید موفق شوید، باید حتما برنامه ریزی کرده و خودتان را آماده کنید.
به همین دلیل به اتفاق پِر به اسپانیا رفتم و نحوه ی پرواز کردن با بالون را یادگرفتم.
یکی از چیزهایی که یادگرفتم، این بود که بالون ها مقداری سوخت حمل می کنند که از آن برای داغ کردن هوای داخل بالون استفاده می شود.
وقتی سوخت نمی سوزد و آتش خاموش است، هوای داخل بالون سرد می شود و پایین می آید.
در هنگام پرواز با یک بالون، خلبان باید طوری هوا را سرد و گرم کند تا بتواند از جریان هوایی استفاده کند که در جهتی باشد که بالون قرار است به آن سمت برود.
—------------—
ما از آمریکا حرکت کردیم و 29 ساعت بعد، در ایرلند فرود آمدیم. ما اولین افرادی بودیم که توانسته بودیم با یک بالون از اقیانوس اطلس عبور کنیم. فقط یک مشکل وجود داشت؛ این که چگونه فرود بیاییم.
تعدادی مخزن سوخت داشتیم که هنوز پُر بودند و فرود آمدن با آن ها بسیار خطرناک بود.
تصمیم گرفتیم که به آرامی پایین بیاییم و آن مخزن ها را در یک مزرعه بیندازیم.
و بعد از انجام این کار خیلی سبک شدیم به به همین دلیل چندبار در آن مزرعه به این طرف و آن طرف پرتاب شدیم و سپس ناگهان بی آن که کنترلی روی حرکت بالون داشته باشیم، در آسمان اوج گرفتیم.
پِر گفت: بیا در ساحل فرود بیاییم تا به کسی آسیب نزنیم.
ما در یک مه غلیظ فرو رفتیم و ساحل را از دست دادیم و از روی آن عبور کردیم.
—------------
دریا بسیار سیاه و طولانی به نظر می رسید. اگر با بالون در دریا فرود می آمدیم، ممکن بود غرق شویم. من در تلاش بودم تا جلیقه ی نجات را به تن کنم که ناگهان پِر از ارتفاع حدود 17 متری به داخل دریای سرد و طوفانی پرید. با کم شدن وزن او از بالون، ارتفاع بالون بیش تر از آن شد که من هم بتوانم از آن به بیرون بپرم. من تنها مانده بودم.
—---------------
تنها شده بودم و در بزرگترین بالونی که تا به حال ساخته شده، در آسمان شناور بودم. فقط برای حدود یک ساعت دیگر سوخت داشتم. وقتی سوختم تمام می شد، به داخل دریا سقوط می کردم. سعی کردم با بی سیم ارتباط برقرار کنم، ولی کار نمی کرد.
نمی دانستم چه کار کنم. می توانستم یا با چتر بیرون بپرم و یا در بالن بمانم.
به خودم گفتم تا زمانی که زنده هستم، هنوز می توانم کاری انجام دهم. بالاخره یک اتفاقی خواهد افتاد.
واقعا هم همین طور شد. وقتی بالون در حال پایین آمدن و نزدیک شدن به سطح دریا بود، از میان ابرها خارج شدم و یک هلیکوپتر را دیدم. آن ها در جست و جوی من بودند.
من نجات یافته بودم.
—------------—
تمامی این سفر، تجربه ای خارق العاده بود. درس های زیادی یادگرفتم: فهمیدم که اگر می خواهید کاری را انجام دهید، فقط کافی نیست که دست به کار شوید بلکه، باید خودتان را به خوبی آماده کنید، به خودتان ایمان داشته باشید، به یکدیگر کمک کنید و هرگز تسلیم نشوید.
—-------------
از تمام این درس ها می توان در زندگی هم استفاده کرد. لازم نیست حتما یک شرکت بزرگ داشته باشید، با یک بالون پرواز کنید، یا رکورد سرعت را با یک قایق بشکنید تا بتوانید درس هایی که من آموخته ام را یاد بگیرید و از آن ها استفاده کنید.
—------—
هدفتان هر چه که باشد، هرگز موفق نخواهید شد به آن برسید، مگر آن که بر ترس هایتان غلبه کنید و به پرواز درآیید.

درس های زندگی #ریچارد_برانسون
کارآفرین و سرمایه‌گذار بریتانیایی رئیس و بنیان گذار گروه شرکت‌های ویرجین

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۴۳
اندیشه خلاق

گاهی بهانه می خواهی آنقدر بنویسی که کلمات ذهنت تمام شود.. و بی بهانه نوشتن را قدر بدانی که مثل گوش های شنوایی است که بی توقع تو را می شنوند..
 این نوشتن ها شاید جاده افکارت را طویل کند و مسیری شود برای دیگری اما.. این فقط بخشی از منفعت نوشتن است..
 و بدانیم که افکارمان را نباید رها کنیم که ما را به هر سویی ببرند.. آنها سربازان زیستن ما باید باشند..

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۸
اندیشه خلاق

امام جعفر صادق (علیه السلام) به اسحاق بن فرّوخ فرمودند:
هر که ده مرتبه بر محمد و آل محمد صلوات فرستد، حق‌تعالی و ملائکه یک‌صد مرتبه بر او صلوات می‌فرستند، و هر که صد مرتبه بر محمد و آل محمد صلوات فرستد، خدا و فرشتگانش هزار بار بر او صلوات می‌فرستند، آیا نشنیده‌ای این آیه شریفه را که می‌گوید:
«او کسى است که بر شما درود و رحمت مى‏ فرستد، و فرشتگان او نیز براى شما تقاضاى رحمت مى‏ کنند تا شما را از تاریکى به روشنى برد، و او نسبت به مؤمنین بسیار مهربان است».

«اصول کافی، جلد2 صفحه 493»

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۹
اندیشه خلاق

پابوس و دست بوس هستم.. و به جان میخرم رنج های جان خسته ات را اگر دوباره برگردی پدر...
و اکنون مرا خالی کنی از این تهی ها...
روزت مبارک مسافر بی بازگشتم..
با اینکه میدانم نمی آیی، هر روز چشم انتظارت بودم.. تمام خانه به دوشی هایمان را برایت گفته ام و برایت آدرس های جدیدمان را نوشتم که گمم نکنی و مستقیم به خانه ات بیایی..
و میدانم نمی آیی... اما صبح به صبح صدای اذان را که میشنوم انگار که زودتر از من صدای الله اکبر گفتنت می آید...
موهایم را که می بافتی یادت هست؟
بعد رفتنت آن ها را هم از من گرفتن، فکر میکردن مرا یاد تو می اندازد و نباید باشد.. چه کودکانه فکر میکردن.. مگر می شود یاد پدر را از ذهن دختر گرفت؟

بعد از آن برای دستان تو هرگز کوتاهشان نمی کنم... دختر است همین ناز بودن های دخترانه اش...
دکمه های شلوار که راست کار تو بود.. مادر میگفت بذار خودش ببندد همیشه که تو نیستی..
چرا قرار بود همیشه نباشی .. من دکمه هایی که با دستان تو بسته شد را تا مدت ها از دید همه پنهان نگهش داشتم..
آنقدر کوتاه بود با هم بودنمان که میترسم چهره ات را فراموش کنم و فقط با عکست در ذهنم نقش ببندی ... نه..
من تو و ماه ترین چهره ات را میخواهم.. عکس ها را نمی خواهم.. آن ها تو نیستن..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۱۹
اندیشه خلاق

پر شده ام ز دلتنگی..

دلتنگی برای خودم، برای دلم، برای آنی که سابق بوده ام..

روزها، روزگارها و آدم ها بی تاثیر نبوده اند در من..

مرا تغییر داده اند..

آنقدر شکننده شده ام که بی تاب بی تاب می شوم با هر بی مهری..

دلم بیشتر از همه از خودم می گیرد.. از خودم و تمام اعتمادهایم که به خوبانم دارم اما آن ها خدشه دارش می کنن..

دلتنگی و دلگیری دو فرض متفاوت برای یک انسان هستند..

دلتنگی امان از آدم می گیرد.. و دلگیری جانت را..

دلتنگ که می شوی میدانی که دلت پر است از خوشی هایی که دوباره می خواهی آن ها را...

اما دلگیر سدی است برای همه آن خوشی ها و تکرارهایش..

خدایا این سرزمینی که روزی مرا خاکش خواهد بلعید و روحی که روزی به سوی تو باز خواهد گشت.. این روزها بی امان بی تاب است..

تو با همه مهربانی ات دست دلم را بگیر من بی پناهم بی پناه خدایا...

و تنهایم تنها خدایا...

در افکارم و آنچه که می بینم بی قرار شده ام و از درون شکسته ام..

من از بی وفایی بنده هایت شکسته ام.. بیچاره دلی که در گرو بنده هایت باشد..

خدایا دست دلم بگیر... من تو را بیشتر می خواهم.. تنهایم نگذار...

-------------------------------

آنکه می نویسد به واژه ها حساس است... امان ز واژه ها که دل خون کرده اند مرا..

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۰
اندیشه خلاق

دلم درد میگیره اما کو کسی که ببینه این درد...

بعضی از آدمها عجیب میان توی زندگیت و تاثیر میذارن و یهو بی دلیل بی وفا میشن..

اونایی که همه تلاششون میکردن که یک بار ببیننت، یک بار بشنونت، و یک بار براشون بنویسی..

اینکه چی میشه وقتی به همه اینها رسیدن یهو بی مهر میشن، یهو دیگه نمی بیننت.. دیگه برای نوشته هات ارزش قائل نمیشن..

و هزاران مورد دیگه... نمی فهممش...

شاید از بس خودخواه هستن که همین که به خواسته هاشون رسیدن کافیه.. و دست میکشن از دلی که اون هم مال یک انسان.. و ممکن بشکنه.. بگیره..

نباشید اینجوری.. آدمهایی که وارد زندگیتون می کنید احساس دارن، قلب دارن، روح دارن،... بر شما وظیفه است که مراقبشون باشید..

اینکه به خواسته هاتون برسید و بعد بی تفاوت بشید انصاف نیست.. به خصوص اونی که دم به ساعتش دم از خدا و اهل بیت باشه... آسیب هایی که میزنه بزرگتر هست... تصورات اون فرد رو هم داغون می کنید..

تعهد و وفادار بودن فقط به موندن نیست.. باید به احساس آدم ها، به قلبشون، به محبتشون هم وفادار باشید.

وقتی با دیگران خودتون مشغول کردید یادتون باشه شما انسانید و حتما برای اونی که ازتون انتظار داره وفادارش باشید دیگه نمی تونید مثل گذشته زمان بذارید.. شما حق اون رو با دیگران تقسیم کردید و این جفاست..

ارتباطات اجتماعی اگر به تقسیم احساساتتان و خنده هایتان و دلبری هایتان با دیگران رسید.. فاتحه وفایتان را بخوانید.

به ویژه وفاداری به همسر، به خواهر، به خانواده...

-------------------------------

پی نوشت: حواسمان به خودمان نیست.. به آن هایی که صادقانه و مهربانانه هم کنارمون هستن و سکوت کردن حواسمان نیست.

پی نوشت: نگران روز رونمایی ها هم باشیم.

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۱
اندیشه خلاق

قرآن زیاد می خوانم.. بین قرآن خواندن هایم کار می کنم.. غذا میخورم.. زندگی می کنم.. نفس می کشم.. به نظافت درون و بیرون و اطراف زندگیم میرسم.. خلاصه قران می خوانم زندگی می کنم...

اما خطا هم دارم.. گناه هم دارم.. سهو و عمدی بودنش را خدا می داند.. ولی دلم این اندازه مطمئن است که رضایتم به خلاف حکم الهی رفتنم نیست.. این هم نشان این است که قرآن می خوانم..

قرآن می خوانم و آدم ها را دوست دارم.. اما بر آن ها غضب هم می کنم..

قرآن می خوانم و با تمام وجود انسان شریفی هستم.. اما شتاب هم می کنم در برخوردهایم..

قران می خوانم و دلم را گره میزنم به خالقی که قران را از او می دانم ... اما دل در گرو دنیا هم دارم..

قران می خوانم میدانید چقدر خواندنش شیرین است؟

همیشه همراهم هست... روی میزم.. روی تختخواب.. توی کیفم.. توی جیبم.. خلاصه به شرایط قران را همراهم دارم..

قران می خوانم گاهی با ترجمه... گاهی بی ترجمه..گاهی سراغ تفسیرش می روم.. گاهی تفسیرش می کنم..

نمی گویم محور است که می گویم تمام من است.. نمی گویم مرکز ثقل زندگی ام است .. می گویم کل زندگی ام است..

هنگام کار سر که برمیگردانم قران را می بوسم.. به آن لبخند می زنم.. و می گویم چطور بودم؟ خوشت آمد یا خسته ات کردم؟ :)

گاهی که تند می شوم.. شتابم زیاد می شود.. صدایش می کنم و می گویم چند ضربه لازم است تا تمام شود این شتاب های من؟ می دانم که به من می خندد :) و من می بوسمش و دوباره می خوانم..

عجیب است نه.. ممکن است بگویید که چه تضادی وجود دارد... ولی نه این تضاد نیست.. من در نظر قران می دانم که نقطه بودن هر روز من از روز قبلم بهتر است..

باز هم خواهم نوشت از قران خواندنم... ولی بگذارید خاطره بگویم...

من اولین هدیه ای که گرفتم یعنی زمانی که فهمیدم هدیه گرفتن مرا بی اندازه خوشحال می کند و البته هدیه دادن مرا بی اندازه جوان می کند :) آن هدیه قران بود... که هنوز هم دارمش.. و پس از آن تمام بهارهای سال های شمسی ام را با آن شروع کردم..

و سال ها قران هدیه داده ام و خواهم داد تا لحظه مرگم... من در وصیت نامه ام نیز برای خیلی ها قران امانت نوشته ام .. مُردم بیایید قرآن می دهند :)

خلاصه این هدیه شد به طور رسمی آغاز انس من با قرآن.. من و قرآن دوستیم با هم.. البته قرآن رئیس است.. جان است.. ولی به روی من نمی آورد و همیشه مهربانتر از من کنار من است.. :)

اما من عمل نکرده های زیادی هم دارم که می دانم باید انجام بدهم.. من به صبر قران در کنارم همیشه می بالم.. رهایم نکرد اگر من کند آمدم در مسیر و حواسم متمرکز نبود..

قرآن جان، جان جانانم، تو برای من وصف ناشدنی هستی.. و من برای تو دوست داشتنی :) خود شیفته ام اما شیفته بودنت در کنارم..

قران بخوانید، فکر کنید، اما نگران نباشید قران رهایتان نخواهد کرد..

حکایت چهل ربنا:

تاکنون چهل ربنا را یک جا خوانده اید؟ میدانید چقدر دوست داشتنی است؟ می دانید چقدر لذتبخش است؟...

اگر نخوانده اید من 40 روز با قرآنم برای شما خواهم خواند.. مهربانتر از من مگر وجود دارد؟ :)

----------

پی نوشت: استاد علی اوسط خانجانی که شان علمی ایشان نیاز به بیان من ندارد و عالی است.. اما استاد بی نظیر درک و بیان 40 ربنای قرآن است و بی اندازه زیبا تلاوت می کنند این چهل ربنا را .. خدا حفظش کند. دلم می خواهد حتما روزی بتوانم صدای ایشان را داشته باشم وقتی چهل ربنا را می خوانند.. اما من خجالت می کشم و ایشان فروتن هرگز اجازه نخواهند داد که ضبط شود صدایشان ..

پی نوشت 2 : نیتی کردم برای چهل ربنا.. یکی از این نیت ها این است که قرآنی تر شوم.. به اصطلاح آدم شوم.. و بقیه نیت هایم را نمی گویم :) شایدم بعدها گفتم..

پی نوشت 3: من زیاد راجب قرآن نوشتم ولی هیچ وقت رونمایی نشد.. شاید یک روزی کتابش کردم .. دعام کنید.. دعاتون می کنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۹
اندیشه خلاق

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۳
اندیشه خلاق

سفید می باری و این روزگار سیاه زده را درخشان می کنی...
خورشید که طلوع کرد و نورش بر مهمانان سفیدپوش زمین تابید چشم ها را طاقت گشایش و دیدن این بازتاب نیست..
ای زلال آسمانی تو دلیل این انعکاس نوری..
آدم برفی ها، آدم هایی از جنس تو هستن.. ساکت، اما پر لبخند.. به آن ها دست که می زنی سردند اما خورشید که به آن ها می خورد از مهر خورشید آب می شوند، خورشید همان همسایه آسمانیشان است.. نورش را به جان میخرند..
ای آسمانی ترین قطرات بر تمام سرزمینم ببار.. روزگار من به سفیدی ات، به انعکاس نورت و آب شدن پر شرمت نیاز دارد..

۵آذر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۷
اندیشه خلاق

به زودی سفرنامه ای جذاب را با شما به اشتراک خواهم گذاشت...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۳
اندیشه خلاق

نوشته پارسال رو دوباره میذارم...

اگر قسمت شد و برگشتم حتما می نویسم .. اگر نه خودتان وصف کنید این سفر را که چه بی حد و اندازه خوب است...

زیارت حضرت رضا 940612-940617

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۶
اندیشه خلاق

حکایت بین جامانده ها و زائرها 😭😭

از حرم برام بگو

از حرم برام بگو ، زائری که پا پیاده رفته بودی کربلا
از حرم برام بگو ، از در ورودی از حسین حسین دسته ها
از حرم برام بگو ، از نگاه به پرچم از تو موج زائرا
از خودت بگو برام ، به ضریح رسیدی یا که شد بری پایین پا
از خودت بگو برام ، از تموم اتفاقای نجف تا کربلا
از خودت بگو برام ، از کرامت هایی که ندیده بودی تا حالا

از خودم برات بگم ، توی خونه پخش مستقیم کربلا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، یک گوشه نشستم و برو بیا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، خودم رو لحظه ای میون زائرا دیدم فقط
یا امام حسین منم یه نوکرم ، یا امام حسین منم ببر حرم

از حرم برام بگو ، از یه سرزمین دیدنی که بیقرارشم
از حرم برام بگو ، از روزای خوبی که یه عمر در انتظارشم
از حرم برام بگو ، تا شاید منم یه لحظه حس کنم کنارشم
از خودت بگو برام ، از زمانی که رسیدی کربلا بگو برام
از خودت بگو برام ، از یه جسم خسته تو شلوغی ها بگو برام
از خودت بگو برام ، از خیابونی که میرسه به انتها بگو برام

از خودم برات بگم ، توی خونه پخش مستقیم کربلا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، یک گوشه ای نشستم و برو بیا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، خودم رو لحظه ای میون زائرا دیدم فقط

از حرم برام بگو ، از شباش علی الخصوص سحر کنار علقمه
از حرم برام بگو ، از فراز روضه های غصه دار علقمه
از حرم برام بگو ، از حریم با صفای تک سوار علقمه
از خودت بگو برام ، توی هوای کربلا نفس زدن چه حالیه
از خودت بگو برام ، لحظه لحظه ای که هستی تو وطن چه حالیه
از خودت بگو برام ، با حسین بگیری ذکر یا حسن چه حالیه



دریافت

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۸
اندیشه خلاق

منم مسافرم اما..

نفس نفس زنان کنار پنجره هستم
منم همان مسافر جا مانده،
کنار پنجره هر زائری که رد میشد
وجود من فقط قفس میشد،
برای پر زدنم انگار باید سر بکوبم.. به پنجره ها، پنجره فولادها..
و پنجره فولاد رضا در نظرم آمد..

این حکایت تلخ ما جامانده هاست، که پنجره هامان محافظی دارند، گمان من رفته سوی معصیت ها..
به معصیت اقرار می کنم اما، به جان جوادت حکایت خوف و رجاست..
امید را بعد هر خوفی، کلید کرده ام در اجابت ها...

ببین من، پرنده، پنجره، زائرها..
ببین اشتیاق در چهره مسافرها..
وقتش شده انگار، گریه و اشک و التماس ها..
عنایتی بنما، کربلا، هم قدم زائرها..
حکایت چای موکب ها..
مهدی جان، تو بگو از دلم، مسافرم اما پشت پنجره با اشک و آه و بی جاده.. پی کربلا درون قلبم...
 زمینی که دستی در آن افتاده..
مسافرم اما ، کجاست جای قدم هایم در این مسیر پر ز پیاده..

17آبان 1395

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۴:۴۰
اندیشه خلاق

شبی که بلند است و آسمانش سرد، به دل اگر وعده خورشید دهی محقق نیست..

ولی به دیدن رنگین کمان امید داشته باش... گاهی سرما باران می آورد و امید نور ایجاد می کند.. و اتفاق باران و نور .. هلالی رنگین نتیجه خواهد داد، تو زیبایی را منتظر باش..

۱۶ آبان ۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۸
اندیشه خلاق