آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

مومن به آنچه خدایم می گوید....

سلام به همه دوستان بزرگوار

در این وبلاگ تلاش می شود ضمن توجه به مطالب ادبی از قبیل شعر و داستان و معرفی کتاب به مرور در خصوص رشته مهندسی صنایع نیز مطالبی را به اشتراک بگذارم.
همچنین اکثر وبلاگ ها و وب سایت هایی که در پیوند قرار دارند مفید می باشند و توصیه می کنم حتما بازدید نمائید.

آدرس ایمیل ویژه خوانندگان وبلاگ :
andishekhalagh128@Gmail.com

"سپاس از همراهی شما"

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۱ بهمن ۹۵، ۱۵:۱۳ - قاسم صفایی نژاد
    :(

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

نوشته پارسال رو دوباره میذارم...

اگر قسمت شد و برگشتم حتما می نویسم .. اگر نه خودتان وصف کنید این سفر را که چه بی حد و اندازه خوب است...

زیارت حضرت رضا 940612-940617

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۶
اندیشه خلاق

حکایت بین جامانده ها و زائرها 😭😭

از حرم برام بگو

از حرم برام بگو ، زائری که پا پیاده رفته بودی کربلا
از حرم برام بگو ، از در ورودی از حسین حسین دسته ها
از حرم برام بگو ، از نگاه به پرچم از تو موج زائرا
از خودت بگو برام ، به ضریح رسیدی یا که شد بری پایین پا
از خودت بگو برام ، از تموم اتفاقای نجف تا کربلا
از خودت بگو برام ، از کرامت هایی که ندیده بودی تا حالا

از خودم برات بگم ، توی خونه پخش مستقیم کربلا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، یک گوشه نشستم و برو بیا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، خودم رو لحظه ای میون زائرا دیدم فقط
یا امام حسین منم یه نوکرم ، یا امام حسین منم ببر حرم

از حرم برام بگو ، از یه سرزمین دیدنی که بیقرارشم
از حرم برام بگو ، از روزای خوبی که یه عمر در انتظارشم
از حرم برام بگو ، تا شاید منم یه لحظه حس کنم کنارشم
از خودت بگو برام ، از زمانی که رسیدی کربلا بگو برام
از خودت بگو برام ، از یه جسم خسته تو شلوغی ها بگو برام
از خودت بگو برام ، از خیابونی که میرسه به انتها بگو برام

از خودم برات بگم ، توی خونه پخش مستقیم کربلا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، یک گوشه ای نشستم و برو بیا دیدم فقط
از خودم برات بگم ، خودم رو لحظه ای میون زائرا دیدم فقط

از حرم برام بگو ، از شباش علی الخصوص سحر کنار علقمه
از حرم برام بگو ، از فراز روضه های غصه دار علقمه
از حرم برام بگو ، از حریم با صفای تک سوار علقمه
از خودت بگو برام ، توی هوای کربلا نفس زدن چه حالیه
از خودت بگو برام ، لحظه لحظه ای که هستی تو وطن چه حالیه
از خودت بگو برام ، با حسین بگیری ذکر یا حسن چه حالیه



دریافت

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۸
اندیشه خلاق

منم مسافرم اما..

نفس نفس زنان کنار پنجره هستم
منم همان مسافر جا مانده،
کنار پنجره هر زائری که رد میشد
وجود من فقط قفس میشد،
برای پر زدنم انگار باید سر بکوبم.. به پنجره ها، پنجره فولادها..
و پنجره فولاد رضا در نظرم آمد..

این حکایت تلخ ما جامانده هاست، که پنجره هامان محافظی دارند، گمان من رفته سوی معصیت ها..
به معصیت اقرار می کنم اما، به جان جوادت حکایت خوف و رجاست..
امید را بعد هر خوفی، کلید کرده ام در اجابت ها...

ببین من، پرنده، پنجره، زائرها..
ببین اشتیاق در چهره مسافرها..
وقتش شده انگار، گریه و اشک و التماس ها..
عنایتی بنما، کربلا، هم قدم زائرها..
حکایت چای موکب ها..
مهدی جان، تو بگو از دلم، مسافرم اما پشت پنجره با اشک و آه و بی جاده.. پی کربلا درون قلبم...
 زمینی که دستی در آن افتاده..
مسافرم اما ، کجاست جای قدم هایم در این مسیر پر ز پیاده..

17آبان 1395

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۴:۴۰
اندیشه خلاق

شبی که بلند است و آسمانش سرد، به دل اگر وعده خورشید دهی محقق نیست..

ولی به دیدن رنگین کمان امید داشته باش... گاهی سرما باران می آورد و امید نور ایجاد می کند.. و اتفاق باران و نور .. هلالی رنگین نتیجه خواهد داد، تو زیبایی را منتظر باش..

۱۶ آبان ۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۸
اندیشه خلاق

توی زندگی همیشه باید ریسک کرد

یعنی دلت بسپاری به خدا و ریسک کنی.. برای رسیدن به هدف هم باید تلاش کرد.. باید به قول پیامبر هجرت کرد..

من همیشه توی زندگیم از این برنامه ها دارم.. دلم میخواد از شهرم برم به جاهایی که برام زمینه ساز بهتر شدن و پیشرفت هست..

جاهایی که برام پر انگیزه است.. پر از نگاه های خوب و بزرگ و خلاصه هیجان و انرژی درست هستش..

توی خونه ام هستم اما با آدمایی از شهرهایی بزرگ با تفکراتی بزرگ درارتباطم.. میگم بزرگ و شاید شعف هم دارم براش بخاطر اینه که به ساختن آینده ای درخشان برای من نزدیکتر هستن.. ازشون یاد میگیرم..

دلم میخواد برم به فضایی که بتونم توش رشد رو اصلا بفهمم...

خب خیلیا میگن یکی از راه هاش درس خوندن توی دانشگاه های مطرح و بزرگ هستش..

امااااااااااا مگه میشه... اون که همش میشه دویدن دنبال مدرک.. که آخرشم برآوردت بشه یک مدرک که با خودت باید توی چمدونت بذاری و برگردی...

نههههههههه... من منظورم اینجوری رفتن و رشد نیست..

من از کارای اکتیو و پر از تلاش و پژوهش خیلی خوشم میاد.. ولی گیجم.. خیلی گیج..

از بس توی سرم فکر هست که نمیدونم باید چیکار کنم.. بخاطر همین برای سفرهای کوچیک هم دچار تردید میشم..

هرچقدر هم زمان بگذره من بیشتر اسیر این تردید میشم و توی این تردید میمیرم آخر...

خب پس حالا که اینارو میدونم.. میخوام حرکت کنم.. اولین قدم برداشتم توکل... خدایا تو خیر و صلاح منو میدونی.. دستم رو بگیر و منو به حرکت بنداز... و ببر... اونقدر که به تعالی برسم.. و مراقب معنویاتم باشم..

من حرکت می کنم.. و از این گیجی و ایستایی هم خسته شدم..

همین.

دهم آبان 1395

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۶
اندیشه خلاق

پاییز...

بیشتر که فکر می کنم پاییز فقط فصل ریزش برگها نیست... فصل صدای خش خش برگها در زیر قدمهایم نیست..
کمی مکث، بیا دیگر تعبیر پاییز را تغییر بدهیم از ریزش برگ ها، به مسیر رویش برای جوانه زدن ها...
از صدای خش خش برگ زیر پا، به ایستادن روی گذشته اشتباه..
پاییز که همیشه نیامده دونفره هایمان را رقم بزند، بلکه ما همیشه دونفره هایی پاییزی هستیم.. (من و خودم) و پاییز بینمان همیشگی است.. من خودِ خودم را به پاییز مدیونم، به پاییز درونم که مرا می ریزاند، مرا به سمت جوانه زدن میبرد، و مرا رشد می دهد...
من در رستاخیز بهار را خواهم دید اگر خودم را به درک پاییز برسانم..
بهار، رستاخیز و جاودانگی...
دونفره هایم را آنجا معنا می کنم، روزی که من پیش خودم شرمنده نیستم و وجدانم آرام است و خدایم لبخندزنان نظاره گر من، یعنی همان خودِ خوبِ درونم است.. همانی که خدا درونش جریان دارد.
پاییز برایم بهار می آورد اگر درکش کنم...

پنجم آبان ۱۳۹۵

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۶
اندیشه خلاق

چرا بعضی وقتها فقط و فقط خودمون می بینیم؟

یکی رفته مغازه لوازم پزشکی کیسه آب گرم خریده که بذاره روی دردش تا تسکینی باشه براش... صاحب مغازه با آب سرد کیسه رو تست می کنه و میگه سالمه و میفروشه به این بنده خدا...

بعد که طرف میبره خونه می بینه کیسه آب گرم با ریختن آب گرم داخلش دچار نشتی شده و خلاصه کمی سوراخه..

این کیسه رو میبره به مغازه دار برگردونه که یک دونه سالمش بگیره.. مغازه دار قبول نمی کنه... میگه شاید روش نشسته باشید متعجب

خب آدم حسابی این الان استدلال که تحویل میدی؟ ظاهر اون کیسه نشون میده از بس توی انبار مونده که اوضاعش خراب بوده و با آب گرم وا رفته و نشتی پیدا کرده.. انصافت کجا رفت؟... اما خریدار کیسه آب گرم رو گذاشت و گفت راضی نیستم از پولی که بهت دادم.. شاید کیسه آب گرم عوض نکنی و برای خودت ضرر بدونی اما با احترام با مشتری صحبت کردن میتونه برات سود باشه.. و رفت.

شاهد بودم بر ماجرا...

خب چرا اینجوری می شیم گاهی اوقات... فقط خودمون می بینیم..

پ.ن: به اون مغازه دار میگم ، شاید یکی بیاد مغازت و اون تنها پولی باشه که داره تا برای درمانش هزینه کنه تو هر اتفاقی که برای اون فرد بیفته هم مسئولی.. خودبین نباش.. فقط منافع خودت!!!!!!

پ.ن: ماها هم از این چیزا توی زندگی هامون داریم.. گاهی باید خودمون توی شرایط دیگران بذاریم و یک کم درکمون بالا ببریم.

پ.ن: مگه چقدر قراره زنده باشیم که اینقدر خودبین هستیم.!!!!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۹
اندیشه خلاق

وقتی باران می بارد حس می کنم مدام بر زمین می کوبی که بیدارمان کنی.. تو قطره ها را به زمین میزنی که ما بیدار شویم.. از آسمانت میبارن بر زمین ما.. و بی منت و بی آنکه ما را از خود دور بدانن نوازشمان می کنن.. قلقلک های باران را تاکنون حس کرده اید :) می خواهد بخندیم و او ببارد و بشوید و ببرد.. غم ها را، دلتنگی ها را، غصه ها را... ببارد و بشوید و برود جایی دیگر و دوباره همین تکرار... باران این بار که خواستی بباری بیشتر سمت من باش هم شستن نیاز دارم هم به قلقلک هایت.. من به نشانک های لبخند خدا روی چهره ام محتاجم.. از آسمان میایی و آسمانیم میکنی.. دلم تنگ میشود و فصلی که تو بیشتر بیایی را همیشه دعوت می کنم... رحمتی از سوی خدا ، باران می بارد و من خیس شده ام و دوباره لبخند و قلقلک و نگاه خدا و آرامش :)

سوم آبان ۱۳۹۵ .. باران می بارد و دلم...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۶
اندیشه خلاق

امروز یک کم وبلاگ خوانی کردم... یکی دو روز پیش فیلمی از شبکه آی فیلم پخش شد به نام "سر به مهر" جریانش نفهمیدم از بس گنگ بود و ایضا همه حرف میزدن.. چون مهمانی بودم.. ولی یک کم حول محور نماز بود و اول وقت میخواست بخونه و داستان هایی که براش پیش می اومد.. نکته جالبش وبلاگ نویسی نقش اول بود... همه چیز رو می اومد و توی وبلاگش می نوشت... منم دلم خواست.. یعنی موقعی که داشتم می دیدم بهم چسبید.. یک کم این جزئیات و وسواس در نوشتار اگر بذارم کنار زیاد میام اینجا و زیادتر خواهم نوشت...

یک چند وقتیه قلمم گذاشتم کنار و ذهنم پر از واژه هایی است که بی قرار چیده شدن هستن.. بسیار درگیر فضای مجاز هستم نه بی دلیل و افراطی اما نمیدانم چرا مجال کمتری دارم برای نوشتن در وبلاگ.... جایی که همیشه دوستش دارم و برایم تکراری نشدنی است...

القصه ... امروز رفتم یک کم وبلاگ خوانی خیلی برام جذاب بود که دیدم هنوز هستن وبلاگ هایی که مدام می نویسند.. و مخاطب دارند و با مخاطبشان ارتباط برقرار می کنند... یعنی همین واکنش دادن ها به مطالب و این چیز میزا...

باید بیشتر سر بزنم به این گوشه دنج که برایم راحتترین است برای نوشتن و ثبت کردن... در سرم هست که بروم وب سایتی برای خودم راه اندازی کنم... هم جزئیاتش را یاد میگیرم و هم صفحه شخصی برای خودم میسازم... اما هنوز فرصت ندارم ... بین خودمان باشد هنوز درست و حسابی بلدش نیستم...

دعا کنید برایم که بنویسم.. آرامم می کند.. و واژه های سرگردان ذهنم را به مقصدشان میرساند..

اول آبان 1395

اندیشه خلاق به دنبال چیده مان واژه هایش

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۷
اندیشه خلاق