آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

علمی - پژوهشی - ادراکات اجتماعی

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست.

مومن به آنچه خدایم می گوید....

سلام به همه دوستان بزرگوار

در این وبلاگ تلاش می شود ضمن توجه به مطالب ادبی از قبیل شعر و داستان و معرفی کتاب به مرور در خصوص رشته مهندسی صنایع نیز مطالبی را به اشتراک بگذارم.
همچنین اکثر وبلاگ ها و وب سایت هایی که در پیوند قرار دارند مفید می باشند و توصیه می کنم حتما بازدید نمائید.

آدرس ایمیل ویژه خوانندگان وبلاگ :
andishekhalagh128@Gmail.com

"سپاس از همراهی شما"

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۱ بهمن ۹۵، ۱۵:۱۳ - قاسم صفایی نژاد
    :(

چیده مان واژه 66 - پدر

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۱۹ ق.ظ

پابوس و دست بوس هستم.. و به جان میخرم رنج های جان خسته ات را اگر دوباره برگردی پدر...
و اکنون مرا خالی کنی از این تهی ها...
روزت مبارک مسافر بی بازگشتم..
با اینکه میدانم نمی آیی، هر روز چشم انتظارت بودم.. تمام خانه به دوشی هایمان را برایت گفته ام و برایت آدرس های جدیدمان را نوشتم که گمم نکنی و مستقیم به خانه ات بیایی..
و میدانم نمی آیی... اما صبح به صبح صدای اذان را که میشنوم انگار که زودتر از من صدای الله اکبر گفتنت می آید...
موهایم را که می بافتی یادت هست؟
بعد رفتنت آن ها را هم از من گرفتن، فکر میکردن مرا یاد تو می اندازد و نباید باشد.. چه کودکانه فکر میکردن.. مگر می شود یاد پدر را از ذهن دختر گرفت؟

بعد از آن برای دستان تو هرگز کوتاهشان نمی کنم... دختر است همین ناز بودن های دخترانه اش...
دکمه های شلوار که راست کار تو بود.. مادر میگفت بذار خودش ببندد همیشه که تو نیستی..
چرا قرار بود همیشه نباشی .. من دکمه هایی که با دستان تو بسته شد را تا مدت ها از دید همه پنهان نگهش داشتم..
آنقدر کوتاه بود با هم بودنمان که میترسم چهره ات را فراموش کنم و فقط با عکست در ذهنم نقش ببندی ... نه..
من تو و ماه ترین چهره ات را میخواهم.. عکس ها را نمی خواهم.. آن ها تو نیستن..

همیشه اول من چشمانم را می بستم و می خوابیدم و بعد تو...
اما شبی هم هست که تو پیش از من خوابیدی .. و من فقط نظاره کردم خوابیدنت را..
آنقدر دنیا به تو خواب را بدهکار بود که باید این همه طولانی می خوابیدی؟ پس من چی؟

هیچ وقت بستنی هایی که تو درست میکردی تکرار نشد... و همیشه تابستان هایم گرم اما پر از سوز گذشت.. پر از سوز سرمای نبودنت..
شیطنت هایم را یادت هست؟ نصف بستنی ها همیشه نبود.. و تو وقتی فهمیدی من صبرم کم است و خوشمزه هایی که برایم درست میکردی را نمی توانم ناخونک نزنم.. یواشکی اضافه تر هم درست میکردی.. و چقدر من ذوق زده ی اون یواشکی هایی هستم که غرق غافلگیری ام میکرد..

کاش کمی از خودت را برای من پنهان میکردی و غرق غافلگیری میشدم تمام روز پدرها را و تو می آمدی کمی از خودت را به من نشان میدادی.. آن پدرانه ای که در زندگیم نیست..

روزهای اول عید یادت هست؟ فامیل گروهی و تیمی می آمدند و تو چقدر ذوق زده آن لحظه ها بودی.. و من که همیشه باید کنار دستت می بودم و ذوقت را می دیدم و وای که چقدر صورتت زیبا میشد اما ندارمش حالا..
چقدر آرزو بر دلم گذاشتی مرد آرام و صبور زندگی ام...
چقدر دلتنگم میکنی به قربان شانه های پدرانه ات..
مامان هیچ وقت نذاشت اون رو جای تو بدونم... میگه بابات باید پدریش بکنه یعنی چی که من مسئولیت اون قبول کنم.. و گاهی به شوخی میگه پاشو بیا مرد این لوست جمع کن من کار دارم.. :)
بابا بیا دیگه.. میخوام ببینمت ، صدای نفست بشنوم و دستت حس کنم و تو هم دستم حس کنی که دیگه اونقدرا هم کوچولو نیست..

همه ی شب های روز پدر را جشن گرفتیم ... رفتیم و دل یک پدر شاد کردیم.. امسال هم همین..
ولی تو لبخندت توی عکس هامون نیست.. خوشگل خان مگه میشه خنده ات رو تحویل من ندی؟
اصلا روز تو یعنی روز لبخند تو.. پس کو؟
اونقدر کم کنارم بودی که خیلی چیزا رو تجربه نکردم با تو...
بهت میگفتم این عمو مشتی که پیر محل بود و پسرعمو مامان بزرگ، به درد قصه ها میخوره و یکی هم اداش دربیاره عالی میشه.. دیگه بچه ای نیست که غمگین باشه.. خندیدی و گفتی منم خنده دار میشم چون فامیل اونم.. چرا نموندی تا قصه ات رو بنویسم و خنده دار بشی نه برای کسی.. برای خودم و خودت.. صدای خنده ات میاد ولی خیلی ضعیفه.. میترسم فراموش کنم صدات بین این همه صدا...
یادته میگفتی خانم این دختر کادو کن بده به من همین کافیه :) منم یه بار توی چادر نماز مامان خودم کادو کردم توی اتاق خوابیدم تا تو بیایی.. اومدی و ترسیدی فکر کردی برام اتفاقی افتاده.. منم از ترسیدن تو میترسیدم تکون بخورم.. بمیرم برات که خیلی غصه خوردی.. و من ریز ریز خندیدم.. وقتی فهمیدی محکم بغلم کردی و گفتی هدیه من دیگه غش بازی نکن..

و من چه کودکانه شبی که خیلی عمیق خوابیدی بهت گفتم پاشو تو چرا داری غش بازی می کنی .. چرا بقیه گریه کردن با حرفم؟
بعد این همه سال هنوز یه عالمه حرف دارم ... من تنها نذار.. دوست دارم زود بیام کنارت..
تو مسافر بی بازگشت من هستی.. منم دلتنگ دلتنگ دلتنگ تو..
بهونه گیری هام ندیدی تا حالا صبورک من.. بعد رفتنت من صدام قطع شد.. همه غصه خوردن.. میگفتن بغض کرده اینجوری شده.. ولی تو بی صدا شده بودی منم بی صدایی رو میخواستم..
حالا که سالهاست من حرف میزنم پس تو کی تموم میکنی سکوت رو؟
روزت مبارک مرد بزرگ و صبور و مهربون من
روزت مبارک پدرم

تو،
همان شعری
که نمی‌آید!

"یادداشت های ناتمام ، الف - ر"

نظرات  (۱)

۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۳ قاسم صفایی نژاد
خدا رحمتشون کنه
پاسخ:
متشکرم.. خدا عزیزان شما رو حفظ کنه و ان شالله قدر داشته هامون رو بدونیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی